شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۱۶/۰۹/۱۳۹۹
سه‌شنبه، 30th دسامبر 2014
9:20 ب.ظ

نگاهی به فیلم «ستایش گاه خورشید» 

نویسنده ی مقاله
حمیده میرزایی

پیش از هر چیز، مقوله ی پرداختن به شهری که زادگاه خود فیلمساز است و البته شهری است با حدیث های فراوان ، کاری است شایسته ی تقدیر. اما آنچه دیدیم بی نیاز از نقد نبود. فیلمساز نگاهی انتقادی را برای توصیف خود برگزیده بود. این نگاه انتقادی بیشتر متوجه مسئولین، به مثابه ی حاکمان و اداره کنندگان معاصر این شهر بود. نگاهی نوستالژیک که گذشته ای پربار را در ذهن بیننده متصور می کند و خود این پُر بار بودن گذشته های دور چندان که باید با مستندات ارائه نمی شود و بیشتر جنبه ی احساسی دارد. یک باور همگانی عامه پسند که مثل یک ضرب المثل مابین مردم تحت این عنوان ایراد می شود: قدیما وضع بهتر بود. «بهتر بودی» که برای اثبات آن با چالش هائی مواجه هستیم: اول اینکه بهتر به نسبت چه چیز؟ تعریف «به» و «بهتر بودن» چیست؟ عامل یا عوامل این «بهتر بودن» احتمالی چیست؟ چه عامل یا عواملی «بهتر» را به «بدتر» تبدیل کرده است؟ اگر بپذیریم که گاه، عامل فراموشی، موجب می شود که فرد همواره تصور کند، گذشته اش بهتر از حال بوده، می توان دید که این نگاه در این اثر فیلمساز عمومیت یافته است. شهر به مثابه ی پیکره ای که گوئی با ورود برنامه ریزی نشده ی پدیده ی مدرنیته، دستخوش زخم خوردگی و نابودی –به لحاظ معماری سنتی- شده است.

fim

فیلمساز سعی دارد تا با مصاحبه با بزرگان شناخته شده ی شهر و به نوعی متخصصین سقز شناسی- نگاهی پژوهشی داشته باشد، اما سیطره ی نگاه و احساسات شخصی، این نگاه پژوهشی را کم رنگ کرده است. کما اینکه خود پژوهشگران هم، همه بومی هستند و سرشار از احساسات بوم گرایانه. پرداختن به امر حفظ آثار تاریخی و باستانی به مثابه سندی برای شناخت و ارائه ی شناسنامه ی از مکان، امری است پسندیده و مورد قبول متخصصان امر، اما این نگاه نوستالژیک آنقدر در یک نقطه متمرکز می ماند و مبتلا به دپرسشن روایتی می شود که دیگر مجال پرداختن به بسیاری موضوعات دیگر را نمی دهد. البته اگر ادعای فیلمساز این بود که تنها به مقوله ی معماری و از دست رفتن بناهای تاریخی و باستانی پرداخته است که چندان جای خرده گرفتن نبود. اما در شرایطی که ذهن مخاطب آماده برای شناخت و دیدن تصویری از این شهر با تمام یا لاقل عمده ی ويژگی هایش شده است، چیزی نمی بیند جز تلاشی –البته تلاشگرانه اما نه چندان کامل- برای این توصیف، و نتیجه این است که انتظار بیننده، پاسخ نایافته باقی می ماند! کما اینکه تلاش شده بود تا با مختصر اشاره ای، حرفی از عدم نظارت کارشناسانه بر ساخت مجسمه ها و فضاسازی شهری هم زده شود.

در نگاه های مستند سازانه به مقوله ی شهر، می توان هم به مسائلی پرداخت که عمومیت دارد -به واسطه ی شرایط سیاسی اجتماعی مشترک با سایر شهرهای استان و در حوزه ی وسیع تر، با سایر شهرهای کشور- و هم می توان صرفا به مسائلی که خاص شهر است و تنها به این حوزه ی جغرافیائی مرتبط است، پرداخت. در این فیلم مستند نیز شاهد برخوردی خاص و محدود به جغرافیا بودیم و نگاهی خاص تر و محدود تر به مقوله ی در معرض نابودی بودن یا اساسا از بین رفتن آثار تاریخی و باستانی. و باز نگاهی خاص تر و شخصی تر را شاهد بودیم که مبتنی بر احساسات و علاقمندیهای شخصی فیلمساز بود، نسبت به شخصیت های خاصی که شاید تلاشی بوده تا با نام بردن از ایشان، به نوعی تقدیر خود را از ایشان به جا آورده باشد که متاسفانه کمی بوی دوستی خاله خرسه می داد، چرا که این تقدیر چندان که باید آگاهانه و هوشمندانه انجام نشده است! بیچاره مارکس طرفدار حزب کارگر بود و برای ارائه ی راهکاری برای ایشان مانیفیست نوشت و رهبران کمونیست پس از او سنگی بر پیشانی کمونشان کوبیدند تا مگس سرمایه داری را بپرانند و خود کله ی کمون را له کردند! یکی از اساتیدی که در این فیلم از ایشان نام برده می شود، آقای علی ظفر قهرمانی نژاد است. ایشان که تحصیل کرده ی تئاتر و سینما بودند، در حوزه ی تئوری –به ويژه- تاثیر شایسته ای بر شاگردان خود داشتند. و همچنین ويژگی های اخلاقی نیک ایشان، و کارکرد مثبت ایشان باعث شد تا تصویر مثبت و وماندگاری در ذهن کسانی باقی بماند که با ایشان همکاری نزدیک داشتند. اما تجلیل از ایشان نباید آنجا صورت بگیرد که می خواهیم دیگران را به نقد بکشیم! انگار از این شخصیت سنگی ساخته ایم که به سوی مخالفان خود می خواهیم پرتاب کنیم بدون اینکه بدانیم که آیا او خود می خواهد در این دعوا شرکت داشته باشد!؟

از دیگر نارسائی هائی که در این مستند به چشم می خورد، نحوه ی تدوین بود. برش هائی که ارتباط منطقی و گاه حتی عاطفی مخاطب را با فیلم می زدود. انگار تکه هائی از پازل در جای نا مناسب خود چیده شده باشند و متن نریشن با وجودی که تلاش شده بود جنبه ای تغزلی و شاعرانه داشته باشد، خالی از ایراد و ابهام نبود. در نگارش نریشن یک کار مستند که صرفا نگاهی رئالیستی به سوژه ی مورد بحث خود دارد، انتظار می رود با گزارشی ژورنالیستی رو به رو شویم اما درحالی که فیلمساز سعی دارد تا نگاه شخصی و عاطفی خود را در فیلم به تصویر بکشد، طبیعی است که زبان هم گرایشی رومانتیک و شاعرانه پیدا می کند و البته دشواری کار بیشتر است. چراکه ازطرفی، سخن از مستندسازی است و گريزی از واقع بینی نیست؛ ازطرفی باید زبان شاعرانه را به شیوه ای تزئینی در این ساختار واقع گرا گنجاند. لذا هوشمندی بالائی لازم است تا این ارتباط به خوبی ایجاد شود و آنچه از کار درمی آید با تناقض و تضاد درآمیخته نشود.

و نهایتا نگاهی مردانه که شهر را به سان مردی توصیف می کرد که با سرنوشتی مردانه زیسته، و با شکستی مردانه رو به روست. در حالی که شهر جایگاه زیست دو جنس است، این نگاه جنسیتی، چندان منطقی به نظر نمی رسد! شاید اگر بحث از دریا و زمین و کوه و جنگل و خورشید بود، می شد یکی از دو جنس را در وصف آن با کاربردی استعاری به کار بست. اما چرا شهری که نیمی از ساکنان آن زنان هستند، مرد توصیف می شود؟ اصلا چرا باید با نگاهی جنسیتی آن را توصیف کرد؟ آیا منظور از شهر، کالبدی خالی و بی سکنه است؟ یا مجموعه ای از ساختمانهای خالی از موجودات بشری؟ یا شاید صرفا بازار و محل کسب و کار مردانه مد نظر بوده است؟

از نکات مثبتی که در راستای نگاه هنرمندانه و شاعرانه ی فیلمساز به شهر بود، می توان به استفاده ی ایشان از نماد بوکه بارانه اشاره کرد، نمادی که هم می توان ردی از یک بازی-نمایش باستانی در آن یافت که اختصاص به این منطقه دارد و ارتباطی که بین عطش این نماد برای یافتن آب –به مثابه ی مایه حیات- و عطش شهر برای بازیابی یا بازآفرینی هویتی فرهنگی برای خود می باشد و پایان بندی مناسبی که با به تصویر کشیدن این نماد در فیلم گنجانده شده است.

کد خبر: 12204