شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۰۶/۰۷/۱۳۹۹
دوشنبه، 16th فوریه 2015
11:07 ب.ظ

روزهای سخت در کوره های آجرپزی

هوشیار مجیدی:

بیابانهای اطراف اتوبان، زیر گرمایِ سوزان خورشید تب کرده اندو ما همچنان به رفتنمان  ادامه می دهیم به یک جاده فرعی که می رسیم از اتوبوس پیاده می شویم ،چون بلد نیستیم پرسان پرسان با پای پیاده مسیر را طی می کنیم، تا کوره آجرپزی را که کاک حسین و خانواده اش در آن کار می کنند را پیدا کنیم،بالاخره دودکش بلند آجرپزی نمایان می شود،کم کَمَک به نزدیک کوره می رسیم.

امروز جمعه است تقریبا بیشتر کارگرها در حال استراحت هستند استراحتی که در اینجا معنای واقعی اش چیزی جز «خواب» نیست ؛به حصار کوره خانه که وارد می 0.206138001317230204_parsnaz_irشویم بچه ها دورمان را میگیرند و با چشمهای حیران وبهت زده از حضور دو نفر غریبه استقبال می کنند یکی از بچه ها تا دَم در خانه کاک حسین راه بلدمان می شود ،جلوی دری می رسیم که نه مثه خانه های امروزی آیفون دارد و نه زنگ،هر اسمی را می توان روی آن گذاشت «الا خانه ».

در را که می زینم باز می شود ، پسربچه کوچکی به چشمانمان زل می زند، هنوز جواب سلام را نداده پدرش را صدا می کند.بابا …بابا….

فضای داخل خانه 

سرزده و ناگهانی آمده ایم،اعضای خانه به جنب و جوش می افتند، کاک حسین می گوید الان بر می گردد ؛می دانیم که میخواهد برود و چیزی بخرد خلاصه قسمش می دهیم و نمی گذاریم ،

گوشه ای از اتاق دخترکی که انگار تازه از خواب بیدار شده روی  پتوی سبز رنگی  که دولا شده نشسته و به دیوار لم داده است ،پدر معرفی می کند زینب نه ساله کلاس سوم ابتدایی ،کمی بعد دخترک نگاههای رم کرده اش را از ما می دزد و بهانه مادر می گیرد.

دیری نمی گذرد که حضور ما برای زینب عادی می شود آرام آرام درِ گوشِ پدر شورع می کند به پج پچ کردن سپس می رود و  جز سی قرآن را می آورد، روی پای پدر می نشیند و شروع می کند به خواندن؛ قل هو…..؛سپس کتاب را می بندد و برای گرفتن آفرین چشم از چشمانمان بر نمی دارد.

گویی فقر و محرومیتی که از در و دیوار این خانه می بارد هرگز به بچه ها فرصتی نداده که ابراز وجود کنند.

.آن سوتر ریبوار از راه می رسد ، کنار پدر می نشیند کم کم شروع می کند به نق زدن ،از بابا دوچرخه می خواهد می پرسد پس چی شد مگه شاگرد اول نشدم ؟! خودت گفتی ؛پارسالم برام نخریدی ،نق زدنها بیشتر وبیشتر می شود؛ حوصله پدر سر می کشد و می گوید پسرم برو پیش مادر فعلا وقت این حرفا نیست،ریبوار به ناچار تسلیم اخم های پدر می شود و غصه هایش  را با خود  برمی دارد و می رود.

تا ما هستیم بهانه های بچه ها ، راه به جایی نمی برند ، جوابشان یا سکوت است یا اخم های پدر ؛انگار فقر و حواشی آن نمی خواهند این بچه ها آرزویی داشته باشند.

 صدای جرق جرق روغن گوشه ای از اتاق (که اینجا به آشپزخانه معروف است)هوا را خفه تر می کند نه حودی هست نه هواکشی تا هوا تصفیه شود ،مادر پنجره را باز می کند تا هوا عوض شود.

13920404125130517746634_0

زینب کیف رنگ رو رفته ای را می آورد سپس کنار بابا می نشیند، آن را باز می کند گویی هنوز از ما خجالت میکشد ، دوست دارد نقاشی هایش را نشانمان بدهد یک باغ بزرگ پر درختهای سیب که بینشان نهری روان است،با خط درهمی که انگار خط خودش هست ، زیرنقاشی اش  نوشته آفرین صد آفرین  ؛نگاههایش را در وسط چشمانمان می کوبد و می خواهد در مورد نقاشی اش حرفی بزنیم.

آفرین زینب  خیلی عالی کشیدی من هم برات یک بیست بزرگ می زارم امضاء را که زیر بیستش می گذارم  خیالش راحت می شود و لبخندی حاکی از رضایت روی لبانش نقش می بندد.

نهار آمده می شود ؛سیب زمینی و گوجه فرنگی سرخ کرده  همه سر سفره می نشینیم ولی خبری از مادر نیست؛ انگار در همان گوشه از اتاق که نام مستعارش را آشپزخانه گذاشته اند؛همچنان سرگرم پذیرایی از مهمانهاست..

مادر  زرد و نزار است هر بار که چیزی روی سفره می آورد سعی می کند دردهایش را پشت لبخندهای ساختگی پنهان کند ولی مگر فقر و محرومیت می گذارند؟!

سر سفره ،پدر با ابرو به دختر کوچکش اشاره می کند که برود پیش مادر ،زینب نق می زند یک چشمش به غذاست و چشم دیگرش به نگاههای سرد پدر،سرانجام بخاطر خواهشی که می کنیم ؛کاک حسین رضایت می دهد که دختر کوچولویش با ما غذا بخورد.

مثل اینکه این غذا، یکی از بهترین و لذت بخش ترین غذاهایی است که  طی این مدت بچه ها خورده اند.زینب با اشتهای تمام می خورد ؛آنقدر لذت می برد که انگشت شستش را هم لیس می زند؛ گاه گاهی با نگاههایی که محکوم می کنند زیر چشمی ما رامی پاید،شاید به خاطر اینکه حضور ما داشت از سر سفره محرومش می کرد.

مادر کمی گوشت دارتر  از اسکلت بنظر می رسد پارچه ای روی سرش بسته ، حال خوشی ندارد ،هر چند بخاطر مهمانها لبخند بر لب دارد ولی خسته بنظر می رسد هنگامی که چیزی را روی سفر می گذارد معلوم می شود که دستهایش می لرزند ؛همان دستهایی که بارها  گِره های  بزرگ و کور زندگی را با آنها باز کرده است حالا دیگر تعادلاشان را از دست داده اند ، وقتی او را می بینم با خودم می گویم واقعا آستانه ی تحمل یک مادر چقدر باید باشد تا بتواند با این همه مشکلات بسازد.

هنگام عصر است ، برایمان چای می آورند کمی بعد  تکانهای عصبی همراه با سرگیجه های شدید حال دخترک را بهم می زند؛ کنترلش را از دست می دهد ؛ جوری بدحال می شود که انگار بخواهد جانش در برود ،در این لحظه خواستم به اورژانس زنگ بزنم پدر ممانعت کرد و گفت عادی است ، الان خوب می شود، مادر که دردِ دخترش را می داند زود حوله کوچکی را خیس می کند سر دخترش را روی پا می گذارد ، به موهایش دست می کشد و حوله را روی پشیانی دخترک می گذارد،اندکی بعد حال زینب  بهتر می شود.

گفتگویی کوتاه

اوضاع که آرام و کم جنب و جوش شد ، با کاک حسین سرگرم گفتگو نشستیم

چه مدته اینجا زندگی می کنید ؟سه سال بیشتره  که به اینجا آمده ایم…فکر کنم سه سال و پنج ماه ….دقیق نمی دونم.

چرا برای کار از سقز به اینجا آمدید؟چی بگم داستان داره ،مدتی بیکار بودم و هر چقدر دنبال کار گشتم نتونستم جایی کار پیدا کنم دنبال هر کاری می رفتم سرمایه می خواست ،خب منم نداشتم پی حرفش را می گیرد و می گوید ، وقتی پول مول نداری ،وقتی به هر کس و ناکسی رو می اندازی تا بهت سرمایه کار بدن ولی احدی برات ارزش قائل نیست ، حتی فامیلاتم بخاطر بی پولی تحویلت نمی گیرند بالاخره مجبوری بری جایی که کار  باشه و بتونی شکم بچه ها را سیر کنی…

اگه تو سقز کار بود به اینجا می آمدی؟خب معلومه که نمی آومدم هیچ آدم عاقلی سرِ بی دردشو  بی جهت به درد نمیاره ،دیونه که نیستم 

امروز جمعه بود ولی وقتی رسیدیم محیط آجرپزی تقریبا خلوت بود پس کارگرها کجا هستند ؟!با شنیدن این سوال لبخند معنی داری می زند و می گوید اینجا به غیر روزهای جمعه ،هر روز بایستی از صبح خروس خوان تا الای شب کار کنی؛خب معلومه جمعه که بشه از فرط خستگی می افتی و بایستی بخوابی تا حالت یه کم بیاد سرجاش.

بهترین آرزویی که داری چیه؟بچه هام خوب درس بخونن وسروسامان بگیرن تا خدایی نکرده عاقبتشون مثه من نشه.

بنظرتون بچه ها تو این شرایط به جایی می رسند؟!نمی دونم …خدا بزرگه ….اگه درساشون رو بخونن چرا که نه ..

فک کنم دخترتون سردردهای شدید داره چرا به بیمارستان نبردینش؟چرا دو سه بار رفتم معاینه اش کردم، ولی دوا و درمانش خیلی پول می خواد دفترچه بیمه روستایی را هم قبول نمی کنند هر بار بهانه ای می گیرند یه بار میگن مُهر نخورده یه بار میگن باید عوض شه،خلاص هر بار ایرادی می گیرند .

زمستانها که آجرپزیها تعطیل هستند چکار می کنید ؟خب زمستانها برای کار می رم ورامین، اما بچه ها همینجا پیش مادر می مانند.

از ریبوار می پرسم چه فصلی را بیشتر دوس داری ؟بدون اینکه جواب سوالم را بدهد می گوید، دلش برای شهرودیار تنگ شده و دوست دارد همراه خانواده  برگردند.

هنگام رفتن

تنگ غروب است و باید  برگردیم از کاک حسین و خانواده اش خداحافظی می کنیم ،خاکِ اطرافِ کوره آجرپزی مثل آرزوهای  ریبوار و زینب خشک و ساکت است،گاه گاهی صدای چند کودک به گوش می رسد  که با هم بازی می کنند ،صداهایی که باد آنها را در هم می پیچد و نمی توان تشخیص داد مال چه کسی هستند در آن سوی دشتهای اطراف، خورشید در حال دفن شدن است وابرهای خسته وسرخ رنگی غروبش را بدرقه می کنند…

کد خبر: 12842