شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۰۷/۰۷/۱۳۹۹
جمعه، 20th فوریه 2015
11:13 ق.ظ

از کوره های آجر پزی تا کوچه های آدم سوزی

نویسنده ی مقاله
مهدی سیّدی

رسول پرویزی در داستان قصّه ی عینکم می نویسد:

(( مدرسه ی ما بچه اعیان‌ها در محلّه ی لات‌ها جا داشت؛ لذا دوره ی متوسّطه‌اش شاگرد زیادی نداشت. مثل حاصل سِن زده سال‌ به سال شاگردانش در می‌رفتند و تهیّه ی نان سنگك را بر خواندن تاریخ و ادبیّات رجحان می‌دادند. در حقیقت زندگی آنان را به ترك مدرسه وادار می‌كرد.))

 تا همین چند سال پیش هم در مناطق کُردنشین ماه اردیبهشت به شدّت از تعداد دانش آموزان مدارس حاشیه ی شهر کاسته می شد چرا که مجبور بودند همراه تمامی اعضای خانواده به کوره های آجرپزی آذربایجان و تبریز و … بروند. کار زیاد و سنگین و طاقت فرسا، تغذیه ی نامناسب و نبود استراحت کافی همگی دست به دست هم داده بودند که این افراد، برگشتنی ضعیف و نزار و بیمار شوند و من دوستان بسیاری داشتم که سفید سفید برمی گشتند به قول خودشان از ساعت 3 نصفه شب برای کار بلند می شدند و تا ساعت 9 شب یعنی 18 ساعت مداوم کار و کار و کار و ناهارشان بیشتر ماحضری و گاهی نان و هندوانه بود.

شرایط سختی کار، والدین را خشن می کرد و کوچکترین کم کاری را با اشدّ مجازات جبران می کردند. و این همان عقده ها و نارحتی هایی بود که از طرف اربابان و صاحبان کوره های آجرپزی به آنها تحمیل می گردید و آنها به بچه هایشان و بچه ها هم به همسالانشان. خشونتی عریان در همه جا ساری و جاری بود.

در این نوع کارگاه ها نه تنها از شهرهای مختلف بلکه تضاد بین نژادها و مذاهب هم وجود داشت و همیشه انبار باروت بودند این کارگاه ها. نباید فراموش کرد که گاهی هم ضد اخلاقی ها و اعمال منافی عفّت هم صورت می گرفت که   طرف متجاوز معمولاً اربابان و سرمایه داران و طرف مغلوب هم بالتبّع کارگران و زنها و بچه هایشان.

عدم سرمایه گذاری و نبود شغل در زادبوم این افراد را که بیشترشان تازه مهاجران به شهرها و محلات حاشیه ای شهر بودند دوباره مجبور به مهاجرت می کرد این بار به شهرهایی دیگر با مردمانی از نژاد و زبانی دیگر و با پیامدهای ناگوار بسیار.

این وضع با کمی تغییر هنوز هم ادامه دارد و بیشتر نان آور یا پدر خانواده به شهرهای بزرگ برای کار مهاجرت می کند هر چند رها کردن خانواده و فرزندان تاثیر مخرّبی روی آنها می گذارد که بررسی تاثیرات این پدیده ی شوم معاصر نیاز به تحقیق جامعه شناسان و محققین بزرگ دارد و در حوصله ی این وجیزه و در توان این قلم کوچک نیست.

همه ی اینها مقدّمه ای بود که بگویم چند روز پیش خاطرات دکتر محمّد حسین پاپلی یزدی را با عنوان شازده حمام خواندم و خوردم و نوش جان کردم و به جان و عمر عزیز نویسنده اش رحمت فرستادم. 

کتاب جالب و خواندنی است. در وصفش همین بس که من که این همه به کلاس درس علاقه دارم و از خدا خواهم که برگزاری کلاسها از هرگونه بلای آسمانی و زمینی به دور باشد و به خاطر هیچ کاری کلاس را تعطیل نمی کنم برای چند لحظه ای از خدا خواستم چی میشد که فردا کلاس نمی داشتم و می توانستم تا صبح بنشینم و به سخنان حسین آقا گوش می دادم. به هرحال آن شب نتوانستم کتاب را تمام کنم امّا بعد از اتمام کلاس ها به پای سخنان و داستانهای حسین آقا نشستم همانگونه که بچه ها و پیرمردان و زنان محلات یزد می نشستند.

با کوچه پس کوچه های یزد خوب آشنا شدم و انگار چند سال آنجا با آن آدمهای رنگارنگ و متنوّع زیسته ام. و این یعنی کارکرد ادبیّات = ایجاد همدلی بین آدمها از زبانها و فرهنگهای مختلف با آشنایی با معلّمان و چگونگی رفتارشان با دانش آموزان بارها می گفتم: بگو جانا که از دل ما می گویی. و این یعنی کارکرد ادبیّات = همذات پنداری با آشنایی با آنهایی که با نام دین و اخلاق و احترام و بزرگ و… معنی و مفهوم اضل کالانعام را بیشتر و بهتر فهمیدم. 

با آشنایی با پهلوانان و عیّارانی که بزرگند و ماندگار بی آنکه چیزی بگویند و معنی و مفهوم رسد آدمی به جایی که جز خدا نبیند را بیشتر و بهتر فهمیدم.

از مرگ مرتضی فهمیدم که باید مرتضی ها بمیرند تا حاجی تراب ها همچنان زالو صفت بودنشان را پای دارند که فلسفه ی وجودیان در خون مکیدن است و همچنان مرتضی کیوان های نشسته در کیوان یادها  باید اعدام گردند تا شاه چند صباحی بیشتر با اعوان و انصارش بماند که نماند امّا کیوان هنوز مانده است از عموهایت بگو.

با خواندن چگونگی جمع آوری و اعزام کارگران از روستاهای یزد به قزوین و از آنجا به کوههای کردستان برای جمع آوری کتیرا با آنهمه بدبختی و ذلّت فهمیدم که در پنجاه سال پیش در یزد انسان برای زنده ماندن باید چه تقلّایی می کرد و معنی و مفهوم حاصل سِن زده ی دانش آموزان را بیشتر و بهتر فهمیدم.

امّا امروزه به یمن سرمایه گذاری های کلان ورق برگشته و کارگران روستایی از استان من به معادن و کارخانه های آنجا می روند و از این رفتن هایشان مرا سخنهایی در یاد است. شکر که آنجا اینگونه گشت

انتخاب بخشی از کتاب سخت است چرا که گزینه های فراوان هست امّا ماجرای اصغر آیینه ای است که غمّاز است:

تلخترین خاطره ی تحصیلی کلاس اوّل ابتدایی 

اوّل مهر بود و هوای یزد دلکش و دل انگیز و باغچه¬ی مدرسه پر از انار. پنجره¬ی کلاس هم باز بود. آقا معلّم صندلیش را گذاشت کنار پنجره روبروی حیاط و خودش پشت به بچه ها کرد و روی صندلی نشست.  بچه ها هم تقلّا می کردند که شکل الف و ب پای تخته را روی کاغذ بنویسند. البّته من و چند نفر دیگر که ملّا رفته بودیم نوشتن برایمان راحت تر بود. نیم ساعتی آقا معلّم در تفکّر بود. بعد بلند شد و سری به میزهای بچه ها زد. یک مرتبه آقا معلّم تو گوش اصغر زد. به طوری که اصغر سرش خورد به سر همکلاسی پهلویی. چرت بچه ها پاره شد همه هاج و واج که اصغر چکار کرد که آقا معلّم توی صورتش زد.

 آقا معلّم گفت: بچه دست راستت را کردی تو جیب و با دست چپ می نویسی؟ بیا بیرون!

 اصغر، ضعیف و نحیف و مردنی از روی نیمکت بلند شد و از ردیف دوم میزها به جلوی تخته سیاه آمد.

آقا معلّم گفت: کرّه خر احمق کودن هنوز هم که دست راستت را کردی در جیبت.

 و با لگد محکم به پشت  اصغر زد.

اصغر بیچاره به شدّت به طرف دیوار پرت شد و ناخودآگاه دست راستش را از جیبش بیرون آورد. او دستش را حایل خودش و دیوار کرد.

 اصغر از مچ، دست راست نداشت.

از کتاب:

شازده حمام  / دکتر محمّد حسین پاپلی یزدی/  انتشارات پاپلی مشهد/ چاپ دوم/ 1388 / صص. 71-72

کد خبر: 12886