شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۲۹/۰۶/۱۳۹۹
سه‌شنبه، 3rd نوامبر 2015
8:00 ب.ظ
طنز

داستان اورژانس

یکبار توی عمرمان خواستیم در کارهای منزل به عیالمان کمک نماییم که کم مانده بود سر از دیار باقی در بیاوریم. داستان از آن جا شروع شد که تصمیم گرفتیم جهت خودشیرینی نزد همسر ظرف های باقیمانده ی دیشب را سر و سامان بدهیم. پس پیشبندی صورتی رنگ به تن کردیم و دستکشی نارنجی به دست و سوت زنان اولین لیوان را برداشتیم و شروع کردیم به سابیدن. ما از دوران صباوت استعداد انجام کارهای ظریف نداریم و در عوض استعداد کارهای جلیلی مان خیلی خوب است. 

نفهمیدیم چی شد که یکهو لیوان لامروت ازدستمان در رفت و به سینک ظرفشویی برخورد نمود و پس از اصابت با دو قطعه از جهیزیه ی عیال فوق الذکر هرسه به قطعاتی کوچکتر از بند انگشت مبدل گشتند و در کفاب سینک ظرفشویی غرق شدند. خب تحت چنین شرایطی آدم عاقل باید اثرات جرم را از بین ببرد و صحنه جرم را ترک نماید. پس دستمان را توی سینک فرو نمودیم تا طبق نقشه ی بالا عمل كنيم که یک قطعه از لیوان لاکردار در معیت دو تکه از جهیزیه ی مذبور به صورت کامل در دستمان فرو رفت. حالا اینش را نمی دانیم که ما بسیار حالت شاعرانه داشتیم یا واقعا شدت جراحت به حدی بود که باید با همان پیژامه و پشیبند و دستکش توی  تاکسی می پریدیم و به اورژانس مراجعه می نمودیم. خلاصه در اسرع وقت با وضعیت مذکور خودمان را به بیمارستان رساندیم. 

 چند شب پیش خواب دیده بودیم که ما را آورده اند بیمارستان و در بدو ورود عده ای که بسیارهول هم بودند ما را روی یک تخت نشانده بودند و به سرعت به اتاق عمل هدایت می نمودند، عده ای هم به ما تنفس مصنوعی می دادند و یک سری هم به ما می گفتند که به زودی خوب می شویم و به خانه بر خواهیم گشت و ما ازنمای بالا مهتابی ها را می دیدیم که به سرعت جایشان را باهم عوض می کنند.

 به اورژانس که رسیدیم متوجه شدیم اورژانس خیس است و بچه ها نیستند. کسی در پذیرش حضور نداشت . خبری از کادر پزشکی نبود. اتاق ها را یکی یکی سرک کشیدیم ولی بجز چند مریض بی صاحاب که روی تخت هایی ولو شده بودند و جیغ و داد می زدند کس دیگری نبود. بیشتر به یک دارالمجانین فراموش شده می مانست تا اورژانس.

 نیم ساعتی گذشت و ما همه جا حتی توالت ها را چک کردیم ولی کسی پیدا نشد که خودمان را تحویل ایشان دهیم. حالا ما داریم مثل چی خونریزی می نماییم. قدری گذشت تا این که خانمی سلانه سلانه و به صورت “کت واک” وارد محل پذیرش شدند. ما بلافاصله پریدیم جلو و وضعیت خود را به ایشان اطلاع دادیم و وی ما را به آرامش دعوت نمود و از ما خواست روی یک صندلی بنشینیم و خود در افق ها محو شد. نیم ساعت دیگر نشستیم تا اینکه بالاخره خانم مذبور جهت برداشتن گوشی از افق ها به پذیرش بازگشتند و ما بلافاصله وضعیت خویش را بیشتر به ایشان توضیح دادیم و ایشان ما را به آرامش بیشتر دعوت نمودند و بازهم در افق ها ناپدید شدند.

 تا آن لحظه تقریبا دو واحد و بیست و پنج شاهی خون از ما رفته بود. چهل دقیقه دیگر گذشت تا همان خانم جهت برداشتن یک سری وسایل شخصی از افق ها به پذیرش برگردد و تا آن لحظه ما پرونده ی پزشکی خویش را هم تهیه کرده بودیم. این بار ایشان ما رابه آرامش قبل از طوفان دعوت نمودند و از ما خواستند روی همان صندلی بنشینیم .ما پرسیدیم آرامش قبل از طوفان چیست و ایشان فرمودند نسبت به آرامشِ بیشتر، دوز ش بالاتر است. 

 تا آن لحظه چهار واحد خون دیگر از ما رفته بود که آقایی با روپوش سفید از درب اورژانس وارد شد و پس از انجام یک فرقه کار شماره 2 در مستراح اورژانس ما را هیس نمودند و ازهمان در خارج شدند.  اورژانس خلوت بود و پژواک کارها در محوطه می پیچید. کم کم داشتیم از حال می رفتیم که دیدیم فایده ای ندارد و اگر اینجوری پیش برود تمام واحد هایمان از کفمان می رود. پس باید خودمان دست به کار می شدیم. لذا توی یکی از اتاق ها یک رشته نخ و یک فقره سوزن پیدا نمودیم و به هر بدبختی که بود جراحت خود را به روش جوراب سوراخ بقیه زدیم. تا آن زمان “جان لاکی” شده بودیم برای خودمان و احساس غرور می کردیم که کمی بعد سرمان گیج خورد و با دماغ رفتیم توی کف اورژانس. مدتی گذشت و ما در حالت نود درجه بودیم که یک مسئول نظافت از سطح اورژانس جمعان نمود ، توی  سطل آشغال چرخدار خود گذاشت و شروع به حرکت کرد. سطح آشغال بزرگ بود و ما به صورت چارتاق قرار گرفته بودیم و می توانستیم مهتابی های سقف را ببینیم که به سرعت جایشان را باهم عوض می کنند وما تعبیر خواب خویش را بفهمیم. 

پس  از عبور از چند دالان و راه رو به صورت کمپرسی ما را با سایر زباله های بیمارستانی در یک محوطه خالی نمودد. چند روزی گذشت و ما همچنان پیش باند و چسپ و سرنگ و سوزن و سایر زباله های عفونی اوفتاده بدیم که توسط یک کارتن خواب خیرخواه باوجدان از میان زباله ها كشف گشتيم و در قبال  مبلغ ناچیز 2500 تومان به خانواده خویش تحویل داده شدیم.

کد خبر: 16313


۵ دیدگاه

  • شیوا
    شیوا: 11-4-2015 . 12:18 ق.ظ :

    درود بردستان وقلم زیبایتان ،انصافا هر مردی اگه فقط یک درصد در آینده ای دور قصد کمک داشت باخوندن این احوالات این امیدرو باید ازدست داد چون کلا منصرف میشه..
    ولی واقعا زیبا بود ممنون

    پاسخ دهید

    • سقزي
      سقزي: 11-5-2015 . 6:40 ق.ظ :

      خيلي بي مزه بود. فقط بازي با كلمات بود

      پاسخ دهید

      • Omid Fa
        Omid Fa: 11-5-2015 . 8:16 ق.ظ :

        واقعا زیبا و پر محتوا بود . دست نویسنده طنز درد نکنه

        پاسخ دهید

        • ناشناس
          ناشناس: 11-6-2015 . 2:03 ب.ظ :

          خوبه. مشکلات جامعه هم توش بود.به نظرم این طنز نیست بلکه آگاه کردن مردم است.

          پاسخ دهید

          • مهران
            مهران: 11-9-2015 . 10:18 ق.ظ :

            یک بار هم شارنیوز بنشیند پای درد دل پرستاران و دکتران.
            محض اطلاع عموم شاید آنها بیش از این از دستشان بر نمی آید!

            پاسخ دهید