شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۰۲/۰۸/۱۳۹۸
شنبه، ۵ام اردیبهشت ۱۳۸۸
۹:۵۰ ق.ظ

عالیجنابان زرد پوش و مسافران قهوه ای -شهربان

یکی از بزرگان فامیل که آدم با هوش و ذکاوتی بود می گفت برای آنکه کارهای ادم لنگ نماند باید خروس خوان بیدار شد و به دنبال آن ها رفت.چون از همان دوران صباوت پند ایشان را به گوش جان سپرده بودیم در راستای پرداخت کرایه خانه و جلوگیری از گزند صاحب خانه راس ساعت 7 و دو دقیقه و بیست و سه ثانیه تمام از خانه خارج می شویم.
برای این که یک بار هم شده جلوتر از روستاییان عزیز و زحمت کش در صف بانک قرار گیرم تصمیم می گیریم که با تاکسی برویم.
خوشحال و سرمست از این که چقدراین زندگی کوفتی زیباست و گل شبدر چه کم از یونجه و ارزن دارد و جور دیگر باید دید چشم هایمان را شسته و برای گرفتن تاکسی به سر خیابان می رویم.در همان ابتدا 200 تاکسی زرد رنگ از اول خیابان به پایین سرازیر می شوند.(این روز ها چشم حسود کور ، گوش شیطان کر و دهان منتقد صاف از هر پنج خودرو 4 تای آنها تاکسی می باشد.)از قضای روزگار هر دویست تایشان کار واجب دارند و اصلا ما را نمی بینند.
چند دقیقه بعد صد و چند تایی دیگر می آیند و به همان سیاق رد می شوند.اگر پیش از خروج از منزل درآن آیینه ی تمام قد موج دار پیکر خود را نمی دیدیم به مرئی بودن خود شک می نمودیم. قدری می گذرد و این فرایند n مرتبه تکرار می شود تا بالاخره یکی از آنها متوقف می شود.اشک شوق در چشمانم حلقه می زند.می گویم: شرمنده 2 هزاری دارم می تونم سوار شم؟ایشان به صورت آهسته چند درجه دماغ مبارک را به سمت بالا حرکت می دهد و با همان حالت نیمرخ از کادر خارج می گردد و من می فهمم پاسخشان منفی بوده است.
بلافاصله تاکسی دیگری می آید،از تجربه ی قبلی مان درس می گیریم و بدون هیچ صحبتی سوار می شویم،پس از حرکت راننده در کمال ادب و نزاکت به عرض مبارک می رسانم:
عالیجناب بنده از یک برگ دوهزاری و چهار بیست و پنج تومانی برخوردار می باشم کدامشان را تقدیم نمایم که خاطر اعلی حضرت از ما مکدر نگردد.
می فرمایند:مثه این که اصلا تو باغ نیستی،اولا دوره ی بیست و پنج تومنی تموم شد،درثانی مسافری که پول خورد همراش نیس بی خود می کنه سوار تاکسی می شه،ما اصلا از همون اول شانس نداشتیم،ببین اول صبحی باید با کی سر و کله بزنیم.
چند بار بر شیطان لعنت می فرستیم و از این که صبح به این زودی قصد به جان انداختن همشهریان را نموده از ایشان(شیطان) گله مند می شویم.دوباره عرض می کنیم: خوب هر چقدر که می خواهید برداشته مابقی را به سمت این حقیر پرتاب نمایید.
می فرمایند:تو به من می گی کرایه ی زیادی ازت بگیرم،بعدش بری تاکسی رانی ازم شکایت کنی؟
– نه آقا شکایت کدومه؟ خب اگر تاکسی رانی بر شما عزیزان نظارت داشته که اوضاع این جوری نمی شد.تازه به سری که درد نمی کنه دستمال نمی پیچند،ما خودمان به اندازه ی کافی گرفتاری داریم
– حرف سیاسی هم که می زنی ،برو پایین برو پایین تا …
– آقا بیخیال، این حرف کجاش سیاسیه
هرچه به خودمان فشار می آوریم که بر اعصابمان مسلط باشیم نمی شود که نمی شود،پیاده شده و به فجیع ترین حالت ممکن درب را می بندیم ،(درب خودرو اسفالت شد) و مبالغ فراوانی خنک می شویم .به جهت جلوگیری از بروز خشونت احتمالی دوپا داشته دو تای دیگر قرض نموده از محل متواری می شویم،و به این نتیجه می رسیم که درب تاکسی از نقش ویژه ای در اجتماع برخوردار است.

کد خبر: 3165


۴ دیدگاه