شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۲۳/۰۷/۱۳۹۸
چهارشنبه، ۱۳ام آبان ۱۳۸۸
۵:۱۴ ب.ظ

دلتنگی های یک فیلسوف-شهربان

بنده صاحب يك فروند خواهرزاده مي باشم كه از بد حادثه و شانس بد باباي خواهرزاده ، خيلي از محاسنش به بنده كه دايي بلامنزعش باشم رفته است. اسم اين خواهرزاده پارسا مي باشد كه اين خصوصيت يعني پارسا بودن به دلايل عجيبي نه در ايشان موجود مي باشد و در دايي شان.

يكي از بارز ترين خصوصياتي كه به طرز چشمگيري همگان آن را به دايي نسبت مي دهند” قسه زل” بودن پارسا خان است.
مثلا وقتي مادرش با فشار هرچه تمام تر سعي دارد اورا از پاي ماهواره بنا به دلايل شرعي و اخلاقي بلند كند وبه رختخواب ببرد كه بخواباند وقتي كه پارسا مي گويد: مامان هنوز كه چيزي نشان نداده ، چرا بخوابم؟
مادرش در جواب مي گويد خاك توسرت حقا كه به داييت رفتي!

البته بنده از همان اوايل ‍ژن هاي فيلسوفي و نازك طبعي را كه از شاخص هاي موروثي ما مي باشد را در پارسا كشف كردم اما پدر و مادرشان كماكان معتقدند كه اين فيلسوفي و نازك طبعي نيست بلكه نابهنجاري اخلاقي است. اما بنده در پايان مطلب نشانه هاي فيلسوفي پارسا را عرض مي كنم .

اما غرض از اين مطلب سوال هاي عجيب ديروز پارسا مي باشد كه حسابي بنده را پيچانيد. از همان ابتدا كه خواهرزاده به مدرسه رفته است گويا تعاريفي كه دوستانش از پدران و اقوامشان ميكنند حسابي اورا سردر گم كرده است. تا حدي كه اديپش دارد از همين حالا خود را نشان مي دهد.

ديروز پارسا گرفته و پكر گوشه اي نشسته بود و درددل هايش را بازگو كرد.
مي گفت: دارا مي گويد براي اولين بار در تاريخ سينما پدرش اولين فيلم سينمايي را به تنهايي ساخته است!
گفتم :چطور؟
گفت :پدر دارا فيلمي ساخته كه خودش نويسنده ، كارگردان ،تهيه كننده، منشي صحنه ،مسول تداركات ،تدوينچي و صدابردار ان بوده است!هم خودش مي گفته اكشن و بازي مي كرده و هم خودش مي گفته كات !تازه وقتي فيلمش را اكران كرده است ان قدر فيلم عالي بوده است كه كسي جز خودش از ان حالي! نشده است. پس چرا پدر من يك فيلم را هم تا اخر نگاه نمي كند؟

مي گفت:پدر نبات هم هنرمند است . هر وقت دهن باز مي كند از هر كلمه اش هزار تا ارزش بيرون مي ريزد. تازه براي اولين بار است كه كسي براي رييس جمهور اينده آواز خوانده است كه هنوز كسي نميداند كيست. پارسا مي گفت چرا پدر نبات با ارزش است؟ اما …….

و ادامه داد: پدر فياض نقاش است. تا حالا 80 نوع نمايشگاه اختراع كرده است. اخرين نمايشگاهي هم كه مي خواهد اختراع كند اين است كه يك سري پارچه ي سفيد دور ميدان زندان بچسباند مردم بايد بعد از خوردن نوعي كلانه به روشي كه خودش اختراع كرده است  بروند سرشان را به ديوار زندان بكوبند و با خون ان روي پارچه ها نقاشي كنند.  دايي اخر چرا تو فاميل ما كسي با خط كش هم نمي تواند يك نقطه بكشد؟

ادامه داد كه : عموي شيخان نويسنده ي وبلاگ است. متخصص حضور در همه ي اتفاقات همزمان است و در هر ساعت 3تا مقاله در وبلاگش پست ميكند اما تو چي؟ با اين همه ادعا در وبلاگت هر 4ماه يك خط مي نوشتي كه ان را هم نتوانستي ادامه بدي.

ايشان افزودند: داييه حكيم سياستمدار است 40000هزار عنوان كتاب دارد و بسيار زياد در زمينه ي رمان هاي جاسوسي تبحردارد. تازه!اولين نفر است كه همزمان هم چپي و اصولگراست و هم ناسيوناليست شديد وابسته به حزب حاكم و هم منتقد دولت  وهم پايبند به اهداف چه گورايي. شما و دوستانتان چي؟ يك طناب سبز دور خودتان بسته ايد و كلي هم حرف پشت سرتان مي زنند.

پارسا خان در ادامه گفتند: از برادر ان يكي دوستم كه بگذريم كه استاد كشف مسائل جديد رياضي است ولي چون كسي قدرش را ندانست حالا دارد در سنگر پادووي به علم رياضي خدمت مي كند و از حرص تمام رياضي دانان جهان فعلا مشغول به اين است كه با چرتكه ورمي رود و صرفا صورت مسئله طرح مي كند تا زماني حق خودش را از پدر علم رياضي بگيرد. مي رسيم به ان يكي دوستم…
پارسا اشك در چشمان معصومش حلقه زد بود و من پرسيدم كدام؟
با نگاهي عاقل اندر سفيه با بغضي در گلو گفت: دايي تو خودت رو مي شناسي؟
گفتم راستش  زياد نه!
گفت برادر كريم ، پدر فرويد و خانم سيما فردوسي را در آورده است. به همه ثابت كرده كه اگر در جلسات” شب روان”ش شركت كنند مي فهمند كه خالق اوليه ی روان شناسی اوست نه كسی ديگر. او مي تواند با يك نگاه به شما بويد كه كفشتان بند دارد يادمپايي پايتان است! تازه اگر دوبار در محضرش تلفظ كني مي تواني ياد بگيري كه چگونه بيل گيتس را زير بكشی و همزمان با داشتن 8 همسر و 18 فرزند بدون هيچ درامدی احساس كنی خوشبختی …

گله گذاري پارسا از دست بي لياقتي من وساير اعضاي فاميلش تمامي نداشت. من تنها توانستم به زباني ساده به او بگويم كه پارسا جان اين از معدود شانس هاي ما در زندگی است كه در جايی زندگي می كنيم كه هروز كسی چيزي كشف و يا برای اولين بار در جهان اختراع مي كند اما شانس بدی هم داريم و اين آنكه! در جهانی زندگی مي كنيم كه قدر استعداد های همشهری هاي ما را نمی دانند يا صدها سال پيش اختراعات ما را دزديده اند و يا كشفيات مارا به يك لنگه كفش هم نمی خرند.

نمی دانم پارسا در دلش باز چه گفت. اما اين را بگويم  يك هفته از مهر نگذشته بود كه پارسای كلاس اولی فيلسوف بودن خودش را نشان داد.
به مادرش گفته بود : ديگر به مدرسه نمي روم.
– چرا؟
– آنجا كه بچه زياده! به من احتياج ندارن!

کد خبر: 5229




    مطالب مرتبط:


۱۰ دیدگاه

  • h-a
    h-a: ۸-۱۴-۱۳۸۸ . ۶:۴۳ ق.ظ :

    خدابهت رحم كنه آخه قديميها گفته اند خواهرزاده بااصل ونسب به دائيش ميره

    عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

    • سکوت
      سکوت: ۸-۱۶-۱۳۸۸ . ۲:۴۹ ب.ظ :

      از طرف من ببوسش و به خاطر شباهت داشتن به داییه باحالی مثل تو بهش تبریک بگو

      عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

      • نیچه
        نیچه: ۸-۱۷-۱۳۸۸ . ۱:۰۴ ب.ظ :

        اولاً شما فقط یک قالب از یک فیلسوف هم نیستی
        در ضمن طنز نویس کسی است که چیزهای یا نقدها و رفتارهای اجتماعی که در جامعه وجود دارد به صورت طنز به آن می پردازد نه اینکه به شخصیتی یا کسی توهین کند شهربان با این طنزهای خاله زنک بازانه خود احساس طنزنویسی و طنز پردازی می کنید!!! عجبا چه دوره و زمونه ای شده هر کی بابا نان داد رو یاد می گیره دست به قلم میشه !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

        عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

      • kavan
        kavan: ۸-۱۷-۱۳۸۸ . ۲:۰۰ ب.ظ :

        كاش ما هم به اندازه خواهر زاده تو از دنيا سرمون مي شد

        عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

        • che
          che: ۸-۱۷-۱۳۸۸ . ۹:۵۳ ب.ظ :

          جالب نبود شهربان خوشم نیومد

          عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

          • ئه وين
            ئه وين: ۸-۱۸-۱۳۸۸ . ۱:۱۹ ب.ظ :

            شارنیوز: نظرات بازدید کننده گان، فقط با یک نام قابل انتشار است. نظر شما با نام آنتی ویروس منتشر شده است.

            عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

            • آنتي ويروس
              آنتي ويروس: ۸-۱۸-۱۳۸۸ . ۱:۲۲ ب.ظ :

              راستي شهربان …..
              از او خواسته بودند كه مطلب كوتاهي بنويسد و تلفني تاكيد كرده بودند كه كوتاه باشه و …..
              طبق معمول يك دور كامل ورق پاره هايش را گشت ، دو دل ماند ، قدم ز د ، دراز كشيد و به موسيقي گوش داد ، وقتي راه به جايي نبرد ، بلند شد و جلوي كتاب هايش كه چند تايي بيشتر نبود و به خواندن آنها عادت كرده بود ، ايستاد . و آنها را ورق زد و لابه لايشان را گشت . چند روز قيل يكي از دوستانش صفحه ي روزنامه اي را به او نشان داده بود كه مطلبي درباره ي نويسنده هايي كه طنز مي نوشتند و تمام شرايط آن را هم رعايت كرده بودند ، آن روز حظ كرده بود و امروز حسوديش مي شد .
              « به خودش گفت مثلاً تو هم نويسنده اي » وقتي چار دست و پايش در باتلاق ادبيات گير كرد و راه به جايي نبرد دست به دامان همسرش شد او كه دستي در كار خواندن مجله هاي آبكي داشت پيشنهاد كرد كه « بيا و مثل تمام نويسنده ها گوشه اي از زندگي ات را بنويس » اما بي خبر بود كه كار ديگري به او سپرده بودند . ، به فكر فرو رفت تا دير وقت شب صبر كرد ، وقتي نشئگي خواب نفس ها را منظم كرد ، نشست و به صفحه ي كاغذ سفيد كه زير نور چراغ مطالعه خيره شد ، شروع كردن سخت بود و….
              ثانيه ها با تيك تاك گام هايشان زمان را از نيمه شب گذراندند ، صفحه ي كاغذ در برابر چشم هايش به حركت درآمد و گسترده شد لحظه به لحظه فاصله خود را با كاغذ بيشتر حس مي كرد . البته اين چيز تازه اي نبود .
              اختيار از كف داد و در سقوطي نادلخواه با سر به شدت افتاد ، سكوت بر هم خورد و گيجي از كله اش پريد ، چراغ مطالعه را كه در فاصله اي دور افتاده بود و به سقف اتاق نور مي پاشيد بلند كرد همسرش ناراضي از به هم خوردن خوابش ناليد « تمام كردي ؟ » به صفحه كاغذ نگاه كرد و …..
              جواب داد « تمام شد »
              فردا ديدند و گفتند « ماموريت تازه ات مبارك ؟ »
              راستي شهربان ماموريت جديدات مبارك

              عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

              • دوست
                • ممد
                  ممد: ۸-۱۸-۱۳۸۸ . ۷:۳۳ ب.ظ :

                  جالب بود. خوبه كه بعضي وقتا بعضي چيز هاي اين شهر رو هم نقد كنيم و يه جوري نشه كه همش از خوبي ها و زيبايي ها بگيم. اين شهر پر از اتفاقات عجيب و غريب است

                  عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]