شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۱۱/۰۷/۱۳۹۹
جمعه، 30th اکتبر 2009
2:39 ب.ظ
رضا صلواتی از استادش بهمن رجبی می گوید:

“هر آنچه را که یاد گرفته ای بگذار لب کوزه و آبش را بخور”

اواسط سال هشتاد بود؛ یکي دو کتاب را با کمک چند تن از دوستان و مربیان تمام کرده بودم كه از طریق فیلم و کاست با آقای بهمن رجبی آشنا شدم . شور و حرارت پایان ناپذیر و احساس اینکه گم گشته ی خود را یافته و ایمان به چشمه ای که سیراب کند من را به تهران کشانید. ناخواسته سر از آموزشگاهی به نام ماهور در پل چوبی درآوردم و در بدو  ورود در برخورد با چند خانم منشی که از قرار سعی در جذب هنر جویی جدید داشتند و خواستن آدرس مکتب رجبی مورد سردی و بی مهری واقع شدم؛ در همین حال  در برخورد با  پیری فرزانه  با موی و محاسن بلند و تاری در دست دری دیگر از امید بر رویم باز شد. آن پير که امروز در قد حیات نيست و بعدها فهمیدم هم سازنده ی تار بود و هم نوازنده ی آن بسیار بزرگوارانه از طریق تماس با مرحوم شادروان داریوش زرگری از نوازندگان بنام تنبک موفق به گرفتن شماره تلفن آقای رجبی شدیم و تلفنی قرار مدار ملاقات و شرکت در کلاس و گرفتن درس را گذاشتیم. از همان جلسه و برخورد اول جوش و خروش و  شیفتگی و عشق و علاقه  به رجبی شروع به غلیان کرد و تا به امروز اگر زیادتر نشده باشد کمتر هم نشده . از همان بدو ورود و گفتن داستان آموزش و اجرای آموخته ها می شد فهمید که او هماني است که می خواهی و باید  دل در گروش گذاشت . آن تک جمله ی رجبی را تا به امروز به یاد دارم که صمیمانه به قول خودش : “هر آنچه را که یاد گرفته ای بگذار لب کوزه و آبش را بخور”؛ و فهماند که ره ترکستان و گورستان هر کدام با یک قدم آغاز می شود  اما پایان این کجا و آن کجا . با شروع و گذشت کلاسها و آشنایی بیشتر با رجبی، شخصیت، افکارش و دلنگرانی هایش می شد فهمید که او با  موجی از بخل و حسد که در نوع خود بی همتاست روبروست. حسادت آنانی که در اوج بی ذوقی و بی هنری سعی در کوچک جلوه دادن و ناچیز شماردن زحمات و رنجهای دیگران دارند. در طی این دوره ی هشت ساله در مکتب رجبی بودن که با اذن و اجازه ی وی شروع به تدریس و آموزش کردم به دليل عشق و علاقه ی هنرجویان و اطرافیان و حتی خانواده ام همیشه سعی در دعوت آن بزرگوار داشته و آرزوی میزبانی وي را در سر می پروراندم . که آن هم پس از انتظاري نه چندان مدید به وقوع پیوست. رجبی ساده زیست و بی شیله پیله علرغم اینکه در سن 69 سالگی به سر می برد و عمل دیسک کمر و زانو . . . راه هشت تا ده ساعته ی تهران –سقز را با اتوبوس پیمود و افتخار همنشینی دیگری نصیب من و خانواده ام که اولین بار بود ایشان را از نزدیک زیارت می کردند عطا کرد. از همان بدو ورود چیزی نگذشت که او میزبان شد ما میهمان. آقای بهمن رجبی اصالتا کرد و فرزند پدرو  مادری کرد است که روزگاري ناگزیر از کوچ به خطه ی گیلان می شوند.  آن شب برای اولین بار ملبس به لباس زیبای کردی شد . چه بزرگوارانه و خالصانه جمعی از پیشکسوتان ، ادبا و هنرمندان و همشهریان من را پذیرا شد و پذیرایی کرد و از تکامل تنبک گفت و نواخت و شناساند و در آخر با گوش کردن و دلسپردن به “دو نوازی” نوازنده های محلی و بنام شهرمان لطیف لطیف نژاد و جعفر بوکانی ، یکی با نایه و ديگري با  تنبک جلسه را به پایان بردیم. فردای آن روز باز راهی تهران شد . باز ما ماندیم قلبی منتظر و اشتیاقی سیری ناپذیر… رضا صلواتی یکی از شاگردان مکتب تنبک نوازی بهمن رجبیکد خبر: 5326