شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۲۳/۰۷/۱۳۹۸
شنبه، ۱۶ام آبان ۱۳۸۸
۱۰:۵۰ ب.ظ
نگاهی به جشنواره هشتم تئاتر کوردی:

روزی مثل دگر روزها

نوشته صلاح محمدي -كارگردان تئاتر

برگرفته از وبلاگ : گروه تئاتر شه وار

جشنواره هشتم پس از اما و اگرهایی که دیگر به آن عادت کرده ایم با حضور 8 نمایش در دو روز و یک شب از 9 تا 12 آبان ماه در سقز برگزار و مراسم جایزه بگیری هم پایان بخش آن بود. جشنواره ای که گفتن از آن شاید آب در هاون کوفتن باشد و نگفتنش…؟ گفته و نگفته ها را در لابلای بررسی اجراها آورده ام. و آنچه نیامده شاید مثل بولتنی باشد که میگویند آمده و، طبق قرار، قرار بود در مراسم اختتامیه توزیع شود که نشد. ساعاتی پیش از یکی از اعضای ستاد اجرایی نسخه ای به امانت گرفتم تا حاصل کار را مکتوب شده ببینیم. از جشنواره همان برون آید که در اوست! بولتن را که نباید اسمش گذاشت. روزانه که نبود. این به معنای شبانه بودن بولتن نیست! یک شماره به عنوان ویژه نامه در روز پایانی. طبق معمولشان چند سخنرانی و مصاحبه و معرفی نمایشها و کارگردانان مزین به عکسشان و دو عکسی از اجرایشان و سه مطلب کوتاه که انگار زورکی و به ضرب و زور تفکر نگاشته اند و البته تمامی این تفاصیلی که گفته شد به زبان شیرین فارسی در این ویژه نامه ی جشنواره تئاتر کوردی تایپ و چاپ شده که هیچیک ربطی به جشنواره و تئاتر کوردی ندارند. الا یک مطلب که شاید از سر ناچاری و بیچاری در آخرین لحظات متن تایپ شده اش را از خودم گرفتند و به زیور طبعش آراستند که تنها مطلب مرتبط با تئاتر کوردی و به زبان کوردی در این ویژه نامه است. مطلبی تحت عنوان”جدل و آسیب تئاتر کوردی” که در این وبلاگ نیز قبل از چاپ درج گردیده بود. به هر جهت جشنواره هشتم به پایان رسید و خواب خرگوشی ما نیز آغاز گشت تا سالی دگر و باری دگر. و اما از هرچه بگذریم سخن … خوشتر است! و نمایشهای اجرا شده در این دوره از جشنواره. 1- چه کسی جنگ را آغاز کرد؟/ ارومیهچه کسی جنگ را آغاز کرد؟/ ارومیه هفت طبقه آسمان یک به یک با ریسمانهایی بر این زمین خاکی آویزانند با بهشتی در میانه که عروس حلبجه(فرمیسک/شخصیت مرحوم در این نمایش) در آن آرام گرفته است. عروسی که به گفته ی بازیگر نمایش باید از فرشتگان زیباتر باشد. مردی که در بمباران شیمیایی خانواده و عروسش را از دست داده از زیرینترین طبقات هفتگانه برمیخیزد تا روایتش را آغاز کند. روایتی تکراری و کلیشه ای از حلبجه و گره زدنش با تهاجم آمریکا به عراق تا زندان ابو غریب و شرح شکنجه و آزار زندانیان با شعارهای این سالیان نزدیک. آمریکای غارتگر و متجاوزی که دستهای پیدا و پنهانش را نیز در جنگ ایران و عراق تا تسخیر خرمشهر و مسائل فلسطین بانگ میزند. کارگردان با استفاده از لاستیک تایرهای ماشین و تک بازیگر روی صحنه اش سعی در خلق فضایی داشت، تا در همراهی با متن، تماشاگر را به فراسوی متن ببرد. در نگاهی ساده و گذرا میشود این تلاش را ستود تا آنکه تاملی کنی و با یادآوری زمان(1388) و مکان(جشنواره) به خوشامد کسانی دل ببندی که هیچگاه نمایشی بر صحنه ندیده باشند.

نمایشی 30 دقیقه ای در 4 تابلو که هر بار دقایقی را باید در تاریک روشنای صحنه ناظر بر جابجایی تایرها باشیم چرا که کارگردان میخواهد فضایی دیگر را برای ما ترسیم کند. و در این میان معلوم نیست فلسفه طراحی حرکات در جهت تعویض فضا با اکسسواری ساده بر صحنه که تا پایان نیز چیزی از آن کم و بر آن افزوده نمیشود در کجای کارگردانی نمایش جای میگیرد. این نوع کار با وسایل صحنه و استفاده ناچاری از خاموش و روشن کردن نور صحنه از آن بلایای تئاتر ایران است که به اپیدمی در میان کارگردانان جایزه بگیر تبدیل شده است. 2- ماشینهای جنگی/ مهاباد ماشینهای جنگی/ مهاباد به این فکر میکنم که این جشنواره به کجایمان خواهد برد. از سویی با فراخوانی روبروییم که بازخوان جشنواره را به دلیل تاکید بر متون فولکلور و متناسب با فرهنگ کوردی ناگزیر از قلع و قمع متون(65درصد در این مرحله قیچی شدند) کرده(در گفتگوی سایت شارنیوز با یکی از بازخوانان) و از سویی با متن و اجراهایی در این جشنواره روبروییم که تنها زبان کوردی را/ با چشم بستن بر تمامی غلطهای ریز و درشت اکابری/ بهانه ی حضور دارند. هرچند خود بر این باورم که زبان کوردی شرط لازم برای حضور است ولی کافی نیست و به آن در مطلبی دیگر پرداخته ام. ماشینهای جنگی شبه گزارشی بیوگراف گونه از تولد تا مرگ یک ژنرال بعثی با سه بازیگر و دکوری قابل تامل و ضرباهنگی بی رمق که در تقابل با روان سرکش و عصبی شخصیت اصلی قرار داشت به ملودرامی میمانست که با شخصیتهای تک بعدی و کلیشه ای، در انتظار ریزش اشکی از چشم، برآمده از ناله و ضجه های شکنجه. این ممکن میشد اگر مخاطب میتوانست خود را بر آیینه ی صحنه به نظاره بنشیند. و غایب اصلی مخاطبی بود که هیچ نشانه ای از او بر صحنه نبود به جز اسیر زخمی ایرانی که در بحث بعدی به چرایی این حضور خواهم پرداخت. نمایشی که همچنان غرب متجاوز و بعثی های بی دین در کنار هنرمندان و روشنفکران فرصت طلب غربی با همان کلیشه های رایج در تبلیغات این سالهای مبارزه با امپریالیسم و غرب و … جولان میدادند. تا شاید اگر بعضی ملاحظات تئاتری نبود در پایان نمایش به جای تشویق و کف زدن به دادن شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر صدام یزید کافر اقدام میکردیم! تا این گروه نمایشی مطمئن شوند که اجرا تاثیری سترگ بر مخاطب نهاده و به سلامتی از این آزمون گذشته اند. ماشینهای جنگی درک نادرست از فضاسازی و ترکیب کردن ناآگاهانه ی گونه های متفاوت اجرایی حاصل نهایی این نمایش بود. برای نمونه میتوان به این موارد اشاره کرد: رانندگی فیلمساز آمریکایی در اجرایی شبه پانتومیم با استفاده از تلفن همراه واقعی و همزمان اجرایی شبه ناتورالیستی در گوشه مقابل توسط روزنامه نگاری که با او تلفنی صحبت میکند و از بطری خالی شراب مینوشد. نامه ی کاعذی و واقعی در یک صحنه و القای تصور نامه و کاست فیلم در صحنه ای دیگر. فریادهای گوشخراش و ناله هایی که از شدت واقعی بودن گوش آسمان را هم کر میکرد با فرض استفاده از وسایلی خیالی و شکنجه هایی انتزاعی. شاید بد نباشد نگاهی نیز به بیوگرافی ژنرال داشته باشیم تا شاید ارتباطی از آن میان برای ارتباط این نمایش را با تئاتر امروز خود در اینجا بیابیم. ژنرال ابوسعید پدرش را که روحانی و مسلمان است در پانزده سالگی به دلیل انزجار از تعالیم اسلامی و اخلاقی به قتل میرساند و در 17 سالگی پس از فرار از زندان به حزب بعث میپیوندد. در ایران لیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران میگیرد و با خوش خدمتی در شکنجه و کشتار مردم عراق و مدارج ترقی را تا رسیدن به درجه ژنرالی طی میکند. و در این میانه نیز امتحان خوبی از شکنجه ی اسیران ایرانی پس داده است. او کسی بوده که با اعمالش در زندان ابوغریب روی آمریکاییها را هم سفید کرده است. 3- شب هندوانه/ کرمانشاه سربازی ایرانی که بر اثر اصابت خمپاره مجروح و اسیر شده پس از 6 سال اسارت به شهرش بازگشته ولی همسرش او را نمیپذیرد و در خانه پدری اش میماند. تلاش او در شب یلدا برای بازگشت همسرش به زندگی مشترک نتیجه نمیدهد و او که ترکشی از جنگ در سرش به یادگار از جنگ باقیست و گاه بر سیستم عصبی اش چنگ میاندازد میمیرد. عجب حکایتی شده این هشتمین دوره! همیشه تصور داشتیم باید بر عدد هفت اندیشه کرد و ملاحظه اش را داشت. اما ظاهرا اینبار خوان هشتم است سر برآورده و بر آن است بی خاصیتی و باری به هرجهت بودن دوره ی هفتم را از پی سه سال وقفه در برگزاری اش به چالش کشد و همه را سنگ روی یخ کند. باز هم بعثی های بی دین و ایمان و ظلم و جنایت و شکنجه ای که در حق اسیران ایرانی روا داشته اند. باز هم از جنگ ایران و عراق و دوران صدام و شعارهای در زمانی، خبری خوشایند برای این دوره از جشنواره خواهدبود. خبر خوبی که شاید بیمه نامه ای برای ادامه ی این جشنواره در سبک و سیاقی نو باشد. که اگر اینگونه باشد باید از هم اکنون عطایش را به لقایش بخشید. این به معنای مخالفت با اجرای این نوع از نمایش نیست چرا که در کشوری زندگی میکنیم که برای هر موضوعی جشنواره ای همخوان از فیلم و تئاتر گرفته تا عکس و نقاشی و خطاطی و … دارد پس چه جای حضور چنین متون و اجراهایی در جشنواره تئاتر کوردی؟ تک بازیگر این نمایش در صحنه ی پلاتوی کوچک و جمع و جور مجتمع ارشاد سقز بازی خوب و روانی در میزانهایی دیدنی و قابل تامل نمایش داد. و نمایش غیر از این چه لازم دارد!؟ نکته جالب توجه در این سه اثر، حضور اسیر ایرانی است که هر سه پس از زخمی شدن در میدان جنگ به اسارت نیروهای عراقی در آمده بودند تا به این شبهه افتیم، هر آنکه در آن سالهای جنگ اسیر شده، ناخواسته و بر اثر جراحت و مصدومیت بوده و لاغیر! 4- رؤیای الکی/ سقز تمایلات زن محور و تفکرات فمینیستی سالیانی است در این دیار، به سان بسیاری دیگر از ایسمها، به نشانه ای برای ابراز تمایلات روشنفکری و دستمایه بسیار کسان برای کنکاش در اجتماع و مناسبات فردی و خانوادگی و اجتماعی شده است. ایسمهایی با ظواهری دلچسب که ریشه یابی و عمق بخشی برای درونی کردن آنها نیاز به کوششی ورای فریادهای شبه دانایان دارد. اینگونه است که در عرصه تئاتر نیز فلسفه فمینیسم، با وجود تمامی کش و قوس و شاخه های فرعی اش، به میدانی برای اعلام میزان مدنیت و به روز بودن نمایشگرانش بدل شده است. حال اگر این ایده و تفکر را در قالبی کمیک، از نوع شبه فارس، اجرا کنیم چاره ای جز خلق کاریکاتوری از روابط و مناسبات زن و مرد بر صحنه و حاصلش چیزی جز افسوس بر پدید آورندگان ایده ی برابری زن و مرد نخواهد بود.

رویای الکی

این نمایش با بهره گیری از کمدی کلام، تلاشی خام برای گفتن حرفهایی بزرگ بود. نمایشی که سعی داشت، با هر چه بیشتر کاریکاتوری کردن شخصیت پدر، به طرفداری از حقوق زن متهم شود. اتهامی که هیچگاه بر چنین اثری وارد نخواهد شد. 5- تراوش سیاه از سفید و چند رؤیا/ تهران شاید از سر اتفاق باشد که سه نمایش جنگی را به دنبال هم ببینیم و از پی اش به تماشای دو نمایش در موضوعی متفاوت و متضاد با سه اثر اولیه بنشینیم که زن و دغدغه های زنانگی اش در جامعه ای مردسالار تم مشترک آندو باشد. زنی که خواهان برابری با مرد است در تنهایی اش به مرور زندگی زنانه اش میپردازد. اجرایی که با حذف فیزیکی مرد به حضور مؤثر و غایبش در زندگی زن میپردازد. مونولوگی طولانی و چندپاره که سعی دارد با مرور تاریخ به بازگویی مبارزات زنانی بپردازد که در دهه های اخیر بهانه ای برای هنرمندان در نگارش متون و خلق آثاری بوده اند که انسان را بطور عام و زن را بطور خاص تحت تاثیر آثار خویش قرار داده اند. شاید از میان اسمهایی که در این اجرا میشنویم اسامی”شِرکو بیکَس، آلبر کامو و ویرجینیا ولف” برای بسیاری از ما آشناترند و هر یک به گونه ای در این جریان نقشی متفاوت ایفا کرده اند. آنگونه که زن این نمایش با شعرهای”شِرکو” رشد میکند و با افکار”کامو” به تنهایی اش معنا میبخشد و با داستانهای”ولف” زنانگی اش را معنایی دوباره میکند. اما اینها را باید با داستان زندگی زنی که در اتاق خانه اش به مرور هر آنچه اندیشه کرده پیوند داد. اجرای نمایش تلاش کارگردان/نویسنده/بازیگر/طراح صحنه(هر4نفر یک نفر است) برای عینی کردن این اندیشه هاست. اندیشه هایی که گاه رنگ کابوس میگیرند و گاه به خاطره میمانند و گاه نیز واقعیتی دفرمه است که با حضور عروسک چوبی بر بلندای اتاقکی تخته کوب و نردبان چوبی دوطرفه ی مرد رنگکار با سطلهای مملو از رنگ هر آینه ما را برای حضورش در صحنه و کشف روابط زن و مرد نقاش میکشاند. رابطه ای که با ریختن رنگ بر اندام بازیگر معنای دیگری شاید بیابد. اشتیاق زن برای این ارتباط و ابراز تمایل برای برگشتن نقاش به این تنهایی خودخواسته یا ناخواسته و شاید واقعی، به خطابه ای انسانی شبیه است تا تماشاچی را در پذیرش این اشتیاق با خود همراه کند. اینها اما در همان سطح باقی میمانند و شعارگونه به عمق دست نمی یازند.

http://lh6.ggpht.com/_9J5EJSDqWZ0/Su6nmP8xgfI/AAAAAAAADD8/ZFRXnL5o50A/s800/trifa-%286%29.jpg

مونولوگ نوعی روایت در لحظه است که بر خباف روایت که بیان ماوقعی قبلی است به اکنون و وضعیت کنونی شخصیت نظر دارد. در این نوع با گونه ای از سیال ذهن مواجهیم که کارایی عمق بخشی بیشتر به اندیشه های شخصیت را دارد. به همین خاطر هرآنچه را بر صحنه جاریست به نوعی میتوان واقعیت موجود فرض کرد که در اجرای نمایش میتواند گاها به انتزاع بینجامد. انتزاعی که با عینی شدنش میشود واقعی انگاشت. آنچنان که سطلهای رنگ با فرچه ی نقاشی به کمک می آیند تا اندیشه های شخصیت را رنگ ببخشد. آنگونه که آینه ای در برابر میگذارد و رنگ آمیزی شده به جای اولیه اش در بیرون از صحنه باز میفرستد. آینه، این نشانه، این ناخودآگاه، از کجا می آید و به کجا میرود؟ چرا می آید و چرا باید برود؟ اگر معنایی از حضور و رنگ آمیزی اش خلق میکند به کجا و چه کسی بازپس میفرستد؟ مخاطب باید بیندیشد و چرایی را جستجو کند که از پی پرسشها می آیند. ولی تئاتر با معماسازی بسیار متفاوت است. پرسشگری با یافتن معما دو خط موازیند.

http://lh6.ggpht.com/_9J5EJSDqWZ0/Su6o2B8WH4I/AAAAAAAADEU/MpbVVIRHvvY/s800/trifa-%2812%29.jpg

زن با کسی(هاوری، به معنای همراه) سخن میگوید. نامی استعاری که به سان رنگهایی که دیوارپوش اتاق میشوند نشانه های متن را برای مخاطب فاش میکنند. نشانه هایی که باید از لابلای رنگ و کلمه بیرون کشید و تحلیل کرد تا بن اندیشه متن را شناخت. تور سفید عروس در مقابل تور سیاه دارای همان کارکرد کلیشه ای خواهند بود اگر رنگی دیگر بر صحنه نمیبود. رنگ آبی همانگونه که بر اتاقک چوبی نقش میخورد بر آینه نیز مینشیند. آن میماند و این میرود.(شاید اگر حجم اتاقک هم به اندازه آینه میبود به همین اخراج محکوم میشد!) بر آبی اتاقک رنگهای دیگر میریزیم. قرمز و سیاه و سفید و زرد و اگر مجالی برای حضور سطلهای دیگر میبود تا میتوانست از آن استفاده میکرد. ولی به دلیل میزانسن مهم در انتهای نمایش و برای حذر از رفت و آمد بی معنا و بیشمار برای آوردن سطل از آوانسن به مرکز صحنه حضور بیش از چهار سطل ظاهرا عملی اسرافگونه به نظر آمده است.(هر چهار سطل را با دو دست و در هر دست دو سطل). اینگونه است که در پایان هرآنچه از رنگ باقیست بر اندام بازیگر میتراود بی آنکه رنگی مسلط در آن میان شاهد باشیم. این شاید از قدرت اندیشه ی این نمایش باشد تا شخصیت نمایش را ملغمه ای از رنگها بشناساند و یا شاید بهتر باشد بگوییم شخصیتی رنگین به او ببخشد. ولی با مرور اجرا نمیشود لقبی بیش از ژست نمایشی به آن داد. ژستی از سر تفنن. چرا که در پایان نمایش و به دلیل غافل ماندن از معانی رنگها و برای تفهیم تماشاچی فهیم با دادن شعاری اخلاقی و پند و موعظه ای خیرخواهانه پاسخی اندیشمندانه بر تمامی تاویل و تفسیرهای ممکن بر این نمایش رنگی صادر میشود. نویسنده/کارگردان/بازیگر از مرد انتزاعی اش میپرسد: در این دنیای واقعی مرا با کدام رنگ میپذیری؟ مرد بیچاره که در این نمایش مجالی برای حضور نداشته ناچار از پذیرش تهدید و اخطار زن نمایش خواهد بود که خود در پاسخ به این پرسش بانگ برآورد: من برای واقعیت بخشیدن به آرزوهایم در انتظار زنی دیگر خواهم بود! شاید در انتظار گودو!! و شعاری از این مهمتر و انقلابی تر برایش ممکن نیست که از مرد میخواهد قراردادی دیگر بنویسند؟ پیمانی بر خلاف آنچه مردان به تنهایی نوشته اند؟! 6- رقص پروانه های آبی بال/ سنندج کم کم دارم به نتایج جالبی میرسم. حضور 2 نفر از بازخوانان این دوره از جشنواره به عنوان بازیگر و دستیار و همسر کارگردان و هم طراح صحنه و دکور جای شک و شبهه برای اعمال سلایق حاکم بر جشنواره هشتم به جا نمیگذارد. سلیقه ای که با دیدن این ششمین اجرای جشنواره دم خروسی میشود که حاشایش را شاید بتوان نزد کسانی کرد که نه اجراها را دیده اند و نه خبری از جشنواره هشتم دارند. اجراهایی که با شدت هرچه تمامتر هر کدام به گوشه ای از جنایات حزب بعث و سرکرده ی معدومش صدام حسین تکیه دارند. و این گمان به ذهن می آید که سخنان حکیمانه ی بازخوان جشنواره(بازیگر نقش جوانمرد در این نمایش) پربیراه هم نبوده و سنخیت زمانی متون ارسالی به دبیرخانه جشنواره شرط اصلی و اساسی برای حذف و تایید بوده است. چون هنوز مشکل اصلی و کنونی هم ما و هم کردهای ساکن عراق و هم عراقیها، حزب بعث و صدام حسین است. راه دور چرا؟ به قول مرحوم”فنی زاده” در سریال”دایی جان ناپلئون”: دروغ چرا؟ جشنواره در ید قدرت دایی جان ناپلئون هاست که همه ی بدبختیها را زیر سر انگلیسها، ببخشید، بعثیها میدانند. توهم توطئه و خرابکاری چنان در جان و دل اینان رسوخ کرده که هر متن ارسالی به جشنواره و هر کس که شعار” مرگ بر صدام یزید کافر” سر نداده باشد لاجرم باید توطئه گر باشد. پس شاید بیراه نباشد تا نام این دوره جشنواره را به ” جشنواره تئاتر بعث ستیزی/ شعبه کوردی” مزین کنیم. اینها البته ربطی به چگونگی اجراها ندارد. هرکس آزاد است هرگونه دل تنگش خواست متنی برگزیند و بر صحنه آردش. اینگونه است که باید در مرحله بازبینی نیز چشمها را شستشویی ماشینی داد و طبق روال و قاعده ی هر بازبینی به شباهتهای ظاهری بسنده کرد.

به همین خاطر ژنرال بعثی باید شبیه صدام باشد و انقلابی کورد نیز”تودل برو” و” مامانی”. حال اگر ته ریشی هم به خاطر حفظ بعضی مسائل اخلاقی داشته باشد بدک نیست و مجوزی است تا هرگونه دل عاشقش خواست معشوق نوازی کند. آنقدر که محبوبش را برای رسیدن به اهداف حزب انقلابی و مردمی اش در اختیار بی دین و ایمانهای بعثی قرار دهد تا هرگونه که دل” واقعا تنگشان” خواست کام دل گیرند. حساب دختر هم که علی السویه است. ناز و بلندبالا و چشم و ابرو سیاه با عشوه هایی که دل از هر صاحبدلی میرباید. چه ازنوع تنگش باشد یا ساده و گشادش! و بالاخره نیازمند حضور توده مردم هستیم که با دلی ساده و گشاد مثل برّه که نه مانند بزغاله پر جنب و جوش باشند و مدام سرکی در زندگی دیگران بکشند و اخبار ماضی و حال و آتی را در غیاب رادیو و تلویزیون و ماهواره و اینترنت و اس ام اس و هزار کوفت و زهرمار دیگر به خلق الله برسانند. تا باورمان شود که در چنین شرایط زمانی و مکانی تیز کردن شمشیر با سنگ برقی حاوی نکاتی بس مهم و متفکرانه است که در تقابل با قلم، از نوع ماشینی اش، یادآور تقابل تاریخی و همیشگی شمشیر و قلم باشد. تا با یادآوری” دختر” از کتابهایی که” جوانمرد/انقلابی کورد” برایش آورده خاطرمان جمع شود که اعلامیه های پخش شده حاوی فلسفه هایی مدرن و امروزی جوامعی هستند که هیچ به کار”دختر” و مردمی که”جوانمرد” برایشان جان میکند، نمی آیند. اصلا چنین لاطائلاتی که امثال”رزا لوکزامبورگ” و” سیمون دوبوار” نوشته اند به درد لای جرز هم نمی خورند. این بخش را نیز باید به عنوان شاخه ای از سیستم حاکم بر این دوره ی جشنواره به حساب آورد تا در تمامی اجراها حضور زن و فیمینیسم را فراموش نکنیم و هربار و در هر اجرا به یادمان آید که چه چیز بدی است این فیمینیسم لامصّب. و حضور طنابهای آویزان از سقف برای آویزان ماندن اشیای روی صحنه که مثلا از این طریق فضاسازی کرده باشیم. همانند بعث ستیزی و فیمینیسم این هم اپیدمی این دوره بود و باید به بازبینهای محترم این دوره یک صدهزار آفرین درست و حسابی نثار کنیم! یکی نبود بگوید در 13 تابلو 13 بار نور صحنه را خاموش و روشن کردی میتوانستی یکی دو بار نیز چهارپایه ها را داخل و خارج ببری که بیشتر خوش به حالمان شود و آنقدر نه ما و نه بازیگرانت دلواپس آویزان ماندن درست و حسابی چهارپایه در اندازه مقرر نباشیم. و سرانجام باید از تکنیک نهفته در اجرای این نمایش پند بسیار گرفت و با تکیه بر سایر اجراهای حاضر در جشنواره بانگ برآریم و شیر فهم شویم که رئالیسم از نوع جادویی اش تنهاترین و بهترین شیوه ممکن و البته دایی جان پسند است. جادویی نه از نوع لاتینی اش بلکه چیزی شبیه سوسیالیستی اش که سالیانی دراز بر هنر ممالکی عظیم تاخت و تازی جانانه فرمود و امروزش را که نیازی به واگویی نیست.

این نمایش در 50 دقیقه و 13 تابلو، همچون سیزده بدری درخشان بر تارک عوامل دخیل در آن باقی خواهد ماند تا سیزده ای دیگر و سالی دگر و خانه ای دگر! 7- سَیدَوان/ سقز پرداختن به منظومه های کهن و بازخوانی آنها یکی از دغدغه های انسان امروز است. انسانی هنرمند که با کاوش در گذشته، اکنونش را معنا میبخشد. منظومه های کوردی با نقل سینه به سینه و از پس سده ها و سالیانی دور، حال اندک زمانی است نزد ما شکل کتابت گرفته و با تکیه بر روایات شفاهی و نوشته های محققین غربی، رنگ و رویی مستند یافته است. منظومه”سةیدةوان” با روایتهای مختلف و بعضا متضاد نمونه ای از این گنجینه فرهنگی است که اینبار دستمایه کاری نمایشی شده و نویسنده تلاش کرده تا متنی جدید از آن بیافریند.

سَیدَوان/ سقز

نمایش با نقل یکی از روایات آغاز میشود و سپس به بازخوانی آن و طرح پرسش میپردازد. پرسشهایی که هریک برای پاسخ نیازمند متنی دیگر و نمایشی دیگرند. شاید طرح پرسش و درگیر کردن مخاطب برای یافتن پاسخ و جستجو در خود برای هویت بخشی به بخش ناپیدای امروزش یکی از مهمترین ویژگیهای هر اثر هنری باشد. هنرمند با به پرسش گرفتن خلاءهای تاریخی، حماسی، اسطوره ای… به واکاوی و بازخوانی آن میپردازد و در این میان بنیانهای فکری مخاطب را، در این خصوص، به چلش میگیرد. چالشی که موجب بروز و پیدایش پرسشی اساسی میشود که همانا پرسش کردن از  پرسشی است که در  تار و پود متن تنیده شده و مخاطب را ناگزیر از موضعگیری میکند. موضعی که حاصل موضعگیری نویسنده در قبال داشته های نهادینه شده ی فکری، فرهنگی، تاریخی و سنتی مخاطب است.

 سَیدَوان/ سقز

این نمایش با ردیف کردن پرسشهایی که پیشتر در ذهن هر مخاطبی(تقسیم بندی مخاطب ناگزیر است) جای داشته به مقاله ای پرسشی در آزمونی درسی میماند که بیشتر نشان از خامی نویسنده در چگونگی برخورد با خلاءهای یک متن حماسی دارد.
عروس میگوید: میخواهم روایت خود را بازگویم. و مخاطب چشم براه روایتش میماند. اما روایتش جز بازگویی روایتهای دیگری که از این منظومه موجود است چیز دیگری نیست. عروس میپرسد: من کیستم؟ و مخاطب در انتظار بازخوانی هویت عروس به مثابه شخصیتی نمایشی میماند. روایتی که در تمامی روایتهای منظومه اصلی غایب است. و همچنان در این نمایش نیز ناگفته باقی میماند و ما نمیدانیم او کیست و که بوده. همچنانکه دلایل نافرمانی پسران از حکم پدر را به سان منظومه بی پاسخ جای میگذاریم. اگر اینها را پرسش بدانیم که هست ولی به این نمایش تعلق ندارند و همچنانکه پیشتر اشاره شد در خواندن اثر اصلی تمامی این پرسشها و بسا پرسشهایی اساسیتر وجود دارد که مخاطب را به چالش میگیرد. و به همین خاطر پرسشهای مطرح شده در این نمایش در همان شکل خام و ابتدایی که در ضمیر آگاه و ناآگاه مخاطب بروز میکند باقی میماند. درک نادرست ما از روایت موجب شده تا در یک اثر نمایشی روایت را به منزله حذف درام بینگاریم. درام در شکل روایی نیز شاخصه و خصوصیات درام را دارد. روایت به معنای حذف شخصیت پردازی و به دلخواه از این شاخه به آن شاخه پریدن نیست. حضور 2 نفر راوی با روایتهایی یکسان و همسو نشانه ی گوناگونی روایت نیست. شعار دادن و دو سه بار منم منم کردن دختر به معنای روایت از دیدگاه دختر نیست. نمایشنامه شاید داستانی در خود داشته باشد ولی هر متن داستانی با تقسیم روایت و نوشتن”این گفت” و”آن اینگونه کرد” به نمایشنامه تبدیل نمیشود. متن این نمایش تا تبدیل شدن به نمایشنامه راهی دراز در پیش دارد و شاید اجرای واریته واری که شاهدش بودیم تنها پرسشی است که در ذهن مخاطب جا خوش میکند. 8- غروبی برای آدم کُشی/ مریوان طرح پرسش در آثار هنری را که در مورد نمایش قبلی نوشتم شاید با پرداختن به این نمایش(غروبی…) بتوان بیشتر شکافت و از این رهگذر به چرایی و چگونگی برانگیختن پرسش در ذهن مخاطب نقبی زد. نمایش با دستمایه قرار دادن شخصیتهای اصلی در نمایشنامه”در انتظار گودو” اثر”ساموئل بکت” مفهوم فلسفی انتظار را به پرسش میگیرد. “بکت” در جواب پرسشی در خصوص این اثر میگوید: اگر میدانستم”گودو” کیست او را معرفی میکردم. و همین شاید سرآغازی است برای پرداختن به این نمایش که با وارد کردن”گودو” به واقعیت زندگیِ”ولادیمیر” و”استراگون” (دو شخصیت اصلی نمایشنامه بکت و همچنین در این نمایش) مخاطب را در برابر پرسشی به چالش میکشد که حضور”گودو” را به سادگی غیابش توان تاویل و تحلیل شاید نباشد. نویسنده با این کار گام در عرصه خطیری مینهد که نوشتن و اجرایش میتواند بنیان چنین پرسش و چالشی را به ورطه ابتذال بکشاند. ابتذالی فکری و فلسفی که حاصلش ناآگاهی نویسنده و کارگردان از تفکری خواهد بود که ریشه در بنیانهای فکری انسان مدرن دارد.

“مهدی مرادی” با نوشتن این اثر و با بهره گیری از شاخصه های”آبزورد” (نیازی به بازنویسی این شاخصه ها نیست که به حد کفایت کتاب در این زمینه هست.) متنی می آفریند که ظرفیت به چالش کشیدن پرسشهای حاصل از فلسفه آبزورد را در خود دارد. او”گودو” را فرا میخواند. مخاطب نیز مانند”ولادیمیر” و”استراگون” شوکه میشود. آیا این”گودو” است؟ و هنگامی که باور میکنی باید خودش باشد مات میشوی آنگاه که”گودو” خود را انکار میکند. آیا نباید”گودو” اینگونه باشد؟ و اگر اینگونه باشد انکارِ من است؟ انکار اندیشه ی من، آرزوهای من؟ و ناچار میشویم به انتظار”گودو” بمانیم تا کافه ی کافه چی برقرار بماند. تا این دایره همچنان بچرخد تا خامی و نارسی انسان با حضور”دخترک” به نشانه ای برای ناشکفتگی اندیشه ی انسان مدرن در تقابل با بخش کهنه، مسلط و بی ارزش سنت تبدیل شود.

کارگردان نمایش نیز با بهره گیری از شاخصه های چنین متنی به اجرایی قابل تامل میرسد. او با صحنه پردازی ناتورالیستی(با اندکی اغماض) و استفاده از ابزار واقعی برای خلق توهّمی دیداری در مخاطب و همزمان دفرمه کردن برخی دیگر(لباس بازیگران) به همراه میزانسنهایی معناپذیر، موفق به خلق فضایی همسو با تفکرات نویسنده میشود. به گونه ای که ردّ خود را نیز برجا میگذارد. برای نمونه میتوان از چاقوهایی گفت که به میکروفون روی یک تریبون شبیهند. تنه درختی که آنتن تلویزیون بر آن استوار است. ارابه ی”گودو” که ناخودآگاه تو را به یاد ننه دلاور می اندازد. ارابه ای که بزرگی اش آنقدر هست که صحنه را تحت الشعاع خود قرار دهد. همانگونه که”ولادیمیر” و”استراگون” را مبهوت خود میسازد. ارابه ای مملو از چکمه و کلاه و پر از کهنگی. تو گویی ارابه از میان خیل آدمیانی گذر کرده که هر یک نشانه ای از وهم و خیالِ”ولادیمیر” و”استراگون” بر آن سوار کرده اند.

انگار پرده ی سوم از نمایش دو پرده ای”در انتظار گودو” را به تماشا نشسته ایم که در همان محل متروک با گذرندگانی اندک از جنس”پوزو” و”لاکی” در روزی مثل دگر روزها اتفاق می افتد. “غروبی برای آدمکشی” تنها متن و اجرای قابل تامل در این جشنواره بود.
کد خبر: 5483


۳ دیدگاه

  • ره زا
    ره زا: ۸-۱۷-۱۳۸۸ . ۳:۱۲ ب.ظ :

    دوست عزیز به شما برای رویدادهای که در این جشنواره روی داد تا به افتخارات شما بیافزاید تبریک می گویم
    1- چه افتخاری بالاتر از اینکه بولتن به فارسی نگاشته شده و فقط متن شما به کردی تایپ گردیده وتازه آمدند متن چاپ شده اش را از شما گرفتند !! نتیجه می گیریم که این بولتن برای جشنواره فارسی نگاشته شده و تنها شمایید که کردی نوشتن بلد هستید وبه همین دلیل فقط متن شما به بولتن جشنواره کردی تعلق دارد . البته نادیده گرفتن متن هم بازی قدیمیتان جای تعجب است ضمنا یادتان رفته در کنار منم منم نام صلاح الدین محمدی را بنویسید مثل باقی متنها که در این وبلاگ موجود است .
    2- انتخاب نشدن کارتان که می توانید در کنار باقی کارهایتان قید نماید که نگذاشتند اجرا شود و گرنه شلم شوربای میشد مثل کار پارسالتان در جشنواره هفتم که همگان شاهد بودند و خودتان هم اعتراف نمودید که ضعیفترین کار جشنواره بوده است
    و اما
    نمی دانم شما چرا این همه از حذف کردن و نگذاشتن دم میزنید در حالی که خودتان اگر میدانی داشته باشید از همه دیکتورها مستبد تر هستید همچنانکه هر کسی نداند خودمان بهتر از همه می دانیم که چگونه با منیت و جاه طلبی و بچه بازیهاتان باعث شدید که گروپ داستان شه وار از هم بپاشد. و چنان عکس العمل های را از خودتان بروز دادید که اعضا حاضرند منت هر اداره و ارگانی را بکشند تا اینکه زیر دست شما باشند و شما به حکم رانیتان ادامه بدهید
    و اما در مورد این مقاله آموزشی برایتان متاسفم که بعد از چند دفعه خواندن و دیدن اجرایش به این نتایج رسیده اید بهتر است که مقداری این پرسشها را برایتان وا گشایی کنم تا چنین در موردش استنباط نکنید .قبل از هر چیز واگشایی پرسش و آسان نمودن آن و جواب دادن به سوال و راحتلقوم سازی توهین به شعور خواننده است و خواننده خویش باید از سوالات استنباط نماید ولی مجبورم که توضیحاتی را برای شما درج نمایم طبق گفته شما عروس میگویید که من کیستم ؟و بنا به نوشته شما معلوم نشد که او کیست؟ تنها سوالی که اصلا در این متن امتحانی مهم نبوده وشناخت وی هیچ از ارزشهای متن امتحانی نمی کاهد چون جواب میدهد چنان بنگارید که من خواهر یا مادر یا دوست یا نامزد شما هستم چون می خواهد از نادیده گرفتن این قشر در بین ملت ما صحبت نماید و از بدبختیها و بداقبال هایش و ازنادیده گرفتن وی درطول تاریخ درخشانمان .اری به جای آنکه در مورد خویش صحبت بکند روایت می کند اما روایتی که وی قربانی در دل این روایت قرار دارد و نادیده گرفتن و و ندیدنش از جانب شما بسی شگفت آمیز است .و اما عروس تا روایت ها و نقش کمرنگ خویش را در این متن بیان ننماید ما چگونه به ظلم های که بر وی روا شده است می توانیم برسیم؟و اما نافرمانی پسران از فرمان پدر که از همه جواب های داده شده برجسته تر بود و متاسفانه شما به جواب نرسیدید برایم حیرت انگیز است و یا اینکه مستاق این روایتید که از کسی می پرسند فرق آنی که خواب است با آنی که خود را به خواب زده است چیست ؟
    و اما این متن اگه دارای جذبه های دراماتیک نبود به قول شما چطوری شد که به نمایش تئاتر تبدیل گردید و اما آن سوالهای مهمی و اساطیری که در این متن موجود است کدامند؟ و یا بهتر است به ما نیاموزی و خودتان آن را تبدیل به متنی غیر سوالی نماید . و اما چشمها را باید شست جوری دیگر باید نگریست شما که از روز اول می فرمودید که این سیده وان کار برتر جشنواره خواهد بود و به فجر را میابد پس نتیجه پیش گویهاتان چی شد ؟ تا آن جمع که در گرد شمایند آن را بلغور نمایند .

    عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

    • خالید
      خالید: ۸-۱۸-۱۳۸۸ . ۳:۲۴ ق.ظ :

      ره‌زا گیان!
      عه‌یبه‌ بۆ که‌سێ گرووپێکی چیرۆک سه‌رپه‌رشتی بکات و”مصداق” مستاق بنووسێ.
      له‌ بیریشت نه‌چێ،ئێستانیسلاڤێسکی سه‌دساڵ له‌مه‌وپێش فه‌رمویه‌تی:هه‌رچیه‌ک بدره‌وشێ ته‌ڵا نییه‌.
      من له‌ ناو کۆڕی که‌سا نیم وخۆت چاتر ئه‌زانی به‌ڵام لام وایه‌خوێکه‌ت خوارد نابێ خوێدانه‌که‌ بشکێنی.

      عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

    • off road
      off road: ۸-۱۷-۱۳۸۸ . ۹:۰۶ ب.ظ :

      نمیدانم کارتون موش سرآشپز را دیده اید به رفتار منتقد مشهور مجله آشپزی فیلم دقت کنید تا درک کنید که نقد محمدی تا چه اندازه دوستانه بوده است . میدانید که برخورد مودبانه و منطقی با نقد برای یک هنرمند و روشنفکر که ادعای خلق اثر هنری دارد و کارش را درمعرض قضاوت قرار میدهد از نان شب واجب تر است و هر اندازه از دایره منطق و ادب فاصله بگیرد نهاد غیر هنرمند و توخالی خود را بیشتر عیان میکند. هنرمند باید درک کند که نقد باید چنان عریان و تیز باشد که بسان شمشیری تیز تمامی وجودش را از هم بدرد و حتی ضمیر ناخودآگاهش را در معرض قضاوت همگان قرار دهد . تمام مزیت انسان در این است که مانند هم فکر نمیکنند و این قدم اول نقد است چون کاری را که شما درست میپندارید در نظر دیگری نادرست جلوه میکند و تمام هنر این است که این نظرات را در جهت دلخواه هنرمند به هم نزدیک کند . به نظرم رهزا یک تشکر علاوه بر جواب به نقد محمدی به او بدهکار است شاید منتقد مغرض هم باشد این بهتر است چون دیگر از سر سوزنی گذشت نخواهد کرد و بازهم به نفع شماست اگر بدانید

      در مورد جشنواره نظرات آقای محمدی در خصوص جشنواره هدایت شده توسط عوامل دولتی و حامیان شبه دولتی آن نیز بازهم درست است و از این جشنواره ها نمدی برای کلاه تئاتری ها در نمی آید جوایز و لوح ها و سپاس ها می آیند و میروند ولی هنر تئاتر رشد نمیکند مگر مستقل باشد مگر اینکه جشنواره توسط تئاتری ها هدایت و اجرا شود بدون تفکیک خودی و غیر خودی بدون نگرش عقیدتی بدون توجه به تعلقات فکری هنرمندان از هرنوع . مگر این جشنواره که با موضوع سوخته صدام عجین شده بود و بدون توجه به رویدادهای اخیر منطقه و کردستان و زبان و ادبیات کردی با نهایت تلاش پروپاگاندی اجرا شد چه تاثیری در سقز یا منطقه گذاشت ؟ شاید مهمترین وظیفه جشنواره به نظر من ایجاد چالش و پاسخ به مجهولات نسل جدید بود آیا تاثیری داشت ؟؟؟؟؟؟

      عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]