شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۱۶/۰۹/۱۳۹۹
شنبه، 7th نوامبر 2009
10:50 ب.ظ
نگاهی به جشنواره هشتم تئاتر کوردی:

روزی مثل دگر روزها

نوشته صلاح محمدي -كارگردان تئاتر

برگرفته از وبلاگ : گروه تئاتر شه وار

جشنواره هشتم پس از اما و اگرهایی که دیگر به آن عادت کرده ایم با حضور 8 نمایش در دو روز و یک شب از 9 تا 12 آبان ماه در سقز برگزار و مراسم جایزه بگیری هم پایان بخش آن بود. جشنواره ای که گفتن از آن شاید آب در هاون کوفتن باشد و نگفتنش…؟ گفته و نگفته ها را در لابلای بررسی اجراها آورده ام. و آنچه نیامده شاید مثل بولتنی باشد که میگویند آمده و، طبق قرار، قرار بود در مراسم اختتامیه توزیع شود که نشد. ساعاتی پیش از یکی از اعضای ستاد اجرایی نسخه ای به امانت گرفتم تا حاصل کار را مکتوب شده ببینیم. از جشنواره همان برون آید که در اوست! بولتن را که نباید اسمش گذاشت. روزانه که نبود. این به معنای شبانه بودن بولتن نیست! یک شماره به عنوان ویژه نامه در روز پایانی. طبق معمولشان چند سخنرانی و مصاحبه و معرفی نمایشها و کارگردانان مزین به عکسشان و دو عکسی از اجرایشان و سه مطلب کوتاه که انگار زورکی و به ضرب و زور تفکر نگاشته اند و البته تمامی این تفاصیلی که گفته شد به زبان شیرین فارسی در این ویژه نامه ی جشنواره تئاتر کوردی تایپ و چاپ شده که هیچیک ربطی به جشنواره و تئاتر کوردی ندارند. الا یک مطلب که شاید از سر ناچاری و بیچاری در آخرین لحظات متن تایپ شده اش را از خودم گرفتند و به زیور طبعش آراستند که تنها مطلب مرتبط با تئاتر کوردی و به زبان کوردی در این ویژه نامه است. مطلبی تحت عنوان”جدل و آسیب تئاتر کوردی” که در این وبلاگ نیز قبل از چاپ درج گردیده بود. به هر جهت جشنواره هشتم به پایان رسید و خواب خرگوشی ما نیز آغاز گشت تا سالی دگر و باری دگر. و اما از هرچه بگذریم سخن … خوشتر است! و نمایشهای اجرا شده در این دوره از جشنواره. 1- چه کسی جنگ را آغاز کرد؟/ ارومیهچه کسی جنگ را آغاز کرد؟/ ارومیه هفت طبقه آسمان یک به یک با ریسمانهایی بر این زمین خاکی آویزانند با بهشتی در میانه که عروس حلبجه(فرمیسک/شخصیت مرحوم در این نمایش) در آن آرام گرفته است. عروسی که به گفته ی بازیگر نمایش باید از فرشتگان زیباتر باشد. مردی که در بمباران شیمیایی خانواده و عروسش را از دست داده از زیرینترین طبقات هفتگانه برمیخیزد تا روایتش را آغاز کند. روایتی تکراری و کلیشه ای از حلبجه و گره زدنش با تهاجم آمریکا به عراق تا زندان ابو غریب و شرح شکنجه و آزار زندانیان با شعارهای این سالیان نزدیک. آمریکای غارتگر و متجاوزی که دستهای پیدا و پنهانش را نیز در جنگ ایران و عراق تا تسخیر خرمشهر و مسائل فلسطین بانگ میزند. کارگردان با استفاده از لاستیک تایرهای ماشین و تک بازیگر روی صحنه اش سعی در خلق فضایی داشت، تا در همراهی با متن، تماشاگر را به فراسوی متن ببرد. در نگاهی ساده و گذرا میشود این تلاش را ستود تا آنکه تاملی کنی و با یادآوری زمان(1388) و مکان(جشنواره) به خوشامد کسانی دل ببندی که هیچگاه نمایشی بر صحنه ندیده باشند.

نمایشی 30 دقیقه ای در 4 تابلو که هر بار دقایقی را باید در تاریک روشنای صحنه ناظر بر جابجایی تایرها باشیم چرا که کارگردان میخواهد فضایی دیگر را برای ما ترسیم کند. و در این میان معلوم نیست فلسفه طراحی حرکات در جهت تعویض فضا با اکسسواری ساده بر صحنه که تا پایان نیز چیزی از آن کم و بر آن افزوده نمیشود در کجای کارگردانی نمایش جای میگیرد. این نوع کار با وسایل صحنه و استفاده ناچاری از خاموش و روشن کردن نور صحنه از آن بلایای تئاتر ایران است که به اپیدمی در میان کارگردانان جایزه بگیر تبدیل شده است. 2- ماشینهای جنگی/ مهاباد ماشینهای جنگی/ مهاباد به این فکر میکنم که این جشنواره به کجایمان خواهد برد. از سویی با فراخوانی روبروییم که بازخوان جشنواره را به دلیل تاکید بر متون فولکلور و متناسب با فرهنگ کوردی ناگزیر از قلع و قمع متون(65درصد در این مرحله قیچی شدند) کرده(در گفتگوی سایت شارنیوز با یکی از بازخوانان) و از سویی با متن و اجراهایی در این جشنواره روبروییم که تنها زبان کوردی را/ با چشم بستن بر تمامی غلطهای ریز و درشت اکابری/ بهانه ی حضور دارند. هرچند خود بر این باورم که زبان کوردی شرط لازم برای حضور است ولی کافی نیست و به آن در مطلبی دیگر پرداخته ام. ماشینهای جنگی شبه گزارشی بیوگراف گونه از تولد تا مرگ یک ژنرال بعثی با سه بازیگر و دکوری قابل تامل و ضرباهنگی بی رمق که در تقابل با روان سرکش و عصبی شخصیت اصلی قرار داشت به ملودرامی میمانست که با شخصیتهای تک بعدی و کلیشه ای، در انتظار ریزش اشکی از چشم، برآمده از ناله و ضجه های شکنجه. این ممکن میشد اگر مخاطب میتوانست خود را بر آیینه ی صحنه به نظاره بنشیند. و غایب اصلی مخاطبی بود که هیچ نشانه ای از او بر صحنه نبود به جز اسیر زخمی ایرانی که در بحث بعدی به چرایی این حضور خواهم پرداخت. نمایشی که همچنان غرب متجاوز و بعثی های بی دین در کنار هنرمندان و روشنفکران فرصت طلب غربی با همان کلیشه های رایج در تبلیغات این سالهای مبارزه با امپریالیسم و غرب و … جولان میدادند. تا شاید اگر بعضی ملاحظات تئاتری نبود در پایان نمایش به جای تشویق و کف زدن به دادن شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر صدام یزید کافر اقدام میکردیم! تا این گروه نمایشی مطمئن شوند که اجرا تاثیری سترگ بر مخاطب نهاده و به سلامتی از این آزمون گذشته اند. ماشینهای جنگی درک نادرست از فضاسازی و ترکیب کردن ناآگاهانه ی گونه های متفاوت اجرایی حاصل نهایی این نمایش بود. برای نمونه میتوان به این موارد اشاره کرد: رانندگی فیلمساز آمریکایی در اجرایی شبه پانتومیم با استفاده از تلفن همراه واقعی و همزمان اجرایی شبه ناتورالیستی در گوشه مقابل توسط روزنامه نگاری که با او تلفنی صحبت میکند و از بطری خالی شراب مینوشد. نامه ی کاعذی و واقعی در یک صحنه و القای تصور نامه و کاست فیلم در صحنه ای دیگر. فریادهای گوشخراش و ناله هایی که از شدت واقعی بودن گوش آسمان را هم کر میکرد با فرض استفاده از وسایلی خیالی و شکنجه هایی انتزاعی. شاید بد نباشد نگاهی نیز به بیوگرافی ژنرال داشته باشیم تا شاید ارتباطی از آن میان برای ارتباط این نمایش را با تئاتر امروز خود در اینجا بیابیم. ژنرال ابوسعید پدرش را که روحانی و مسلمان است در پانزده سالگی به دلیل انزجار از تعالیم اسلامی و اخلاقی به قتل میرساند و در 17 سالگی پس از فرار از زندان به حزب بعث میپیوندد. در ایران لیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران میگیرد و با خوش خدمتی در شکنجه و کشتار مردم عراق و مدارج ترقی را تا رسیدن به درجه ژنرالی طی میکند. و در این میانه نیز امتحان خوبی از شکنجه ی اسیران ایرانی پس داده است. او کسی بوده که با اعمالش در زندان ابوغریب روی آمریکاییها را هم سفید کرده است. 3- شب هندوانه/ کرمانشاه سربازی ایرانی که بر اثر اصابت خمپاره مجروح و اسیر شده پس از 6 سال اسارت به شهرش بازگشته ولی همسرش او را نمیپذیرد و در خانه پدری اش میماند. تلاش او در شب یلدا برای بازگشت همسرش به زندگی مشترک نتیجه نمیدهد و او که ترکشی از جنگ در سرش به یادگار از جنگ باقیست و گاه بر سیستم عصبی اش چنگ میاندازد میمیرد. عجب حکایتی شده این هشتمین دوره! همیشه تصور داشتیم باید بر عدد هفت اندیشه کرد و ملاحظه اش را داشت. اما ظاهرا اینبار خوان هشتم است سر برآورده و بر آن است بی خاصیتی و باری به هرجهت بودن دوره ی هفتم را از پی سه سال وقفه در برگزاری اش به چالش کشد و همه را سنگ روی یخ کند. باز هم بعثی های بی دین و ایمان و ظلم و جنایت و شکنجه ای که در حق اسیران ایرانی روا داشته اند. باز هم از جنگ ایران و عراق و دوران صدام و شعارهای در زمانی، خبری خوشایند برای این دوره از جشنواره خواهدبود. خبر خوبی که شاید بیمه نامه ای برای ادامه ی این جشنواره در سبک و سیاقی نو باشد. که اگر اینگونه باشد باید از هم اکنون عطایش را به لقایش بخشید. این به معنای مخالفت با اجرای این نوع از نمایش نیست چرا که در کشوری زندگی میکنیم که برای هر موضوعی جشنواره ای همخوان از فیلم و تئاتر گرفته تا عکس و نقاشی و خطاطی و … دارد پس چه جای حضور چنین متون و اجراهایی در جشنواره تئاتر کوردی؟ تک بازیگر این نمایش در صحنه ی پلاتوی کوچک و جمع و جور مجتمع ارشاد سقز بازی خوب و روانی در میزانهایی دیدنی و قابل تامل نمایش داد. و نمایش غیر از این چه لازم دارد!؟ نکته جالب توجه در این سه اثر، حضور اسیر ایرانی است که هر سه پس از زخمی شدن در میدان جنگ به اسارت نیروهای عراقی در آمده بودند تا به این شبهه افتیم، هر آنکه در آن سالهای جنگ اسیر شده، ناخواسته و بر اثر جراحت و مصدومیت بوده و لاغیر! 4- رؤیای الکی/ سقز تمایلات زن محور و تفکرات فمینیستی سالیانی است در این دیار، به سان بسیاری دیگر از ایسمها، به نشانه ای برای ابراز تمایلات روشنفکری و دستمایه بسیار کسان برای کنکاش در اجتماع و مناسبات فردی و خانوادگی و اجتماعی شده است. ایسمهایی با ظواهری دلچسب که ریشه یابی و عمق بخشی برای درونی کردن آنها نیاز به کوششی ورای فریادهای شبه دانایان دارد. اینگونه است که در عرصه تئاتر نیز فلسفه فمینیسم، با وجود تمامی کش و قوس و شاخه های فرعی اش، به میدانی برای اعلام میزان مدنیت و به روز بودن نمایشگرانش بدل شده است. حال اگر این ایده و تفکر را در قالبی کمیک، از نوع شبه فارس، اجرا کنیم چاره ای جز خلق کاریکاتوری از روابط و مناسبات زن و مرد بر صحنه و حاصلش چیزی جز افسوس بر پدید آورندگان ایده ی برابری زن و مرد نخواهد بود.

رویای الکی

این نمایش با بهره گیری از کمدی کلام، تلاشی خام برای گفتن حرفهایی بزرگ بود. نمایشی که سعی داشت، با هر چه بیشتر کاریکاتوری کردن شخصیت پدر، به طرفداری از حقوق زن متهم شود. اتهامی که هیچگاه بر چنین اثری وارد نخواهد شد. 5- تراوش سیاه از سفید و چند رؤیا/ تهران شاید از سر اتفاق باشد که سه نمایش جنگی را به دنبال هم ببینیم و از پی اش به تماشای دو نمایش در موضوعی متفاوت و متضاد با سه اثر اولیه بنشینیم که زن و دغدغه های زنانگی اش در جامعه ای مردسالار تم مشترک آندو باشد. زنی که خواهان برابری با مرد است در تنهایی اش به مرور زندگی زنانه اش میپردازد. اجرایی که با حذف فیزیکی مرد به حضور مؤثر و غایبش در زندگی زن میپردازد. مونولوگی طولانی و چندپاره که سعی دارد با مرور تاریخ به بازگویی مبارزات زنانی بپردازد که در دهه های اخیر بهانه ای برای هنرمندان در نگارش متون و خلق آثاری بوده اند که انسان را بطور عام و زن را بطور خاص تحت تاثیر آثار خویش قرار داده اند. شاید از میان اسمهایی که در این اجرا میشنویم اسامی”شِرکو بیکَس، آلبر کامو و ویرجینیا ولف” برای بسیاری از ما آشناترند و هر یک به گونه ای در این جریان نقشی متفاوت ایفا کرده اند. آنگونه که زن این نمایش با شعرهای”شِرکو” رشد میکند و با افکار”کامو” به تنهایی اش معنا میبخشد و با داستانهای”ولف” زنانگی اش را معنایی دوباره میکند. اما اینها را باید با داستان زندگی زنی که در اتاق خانه اش به مرور هر آنچه اندیشه کرده پیوند داد. اجرای نمایش تلاش کارگردان/نویسنده/بازیگر/طراح صحنه(هر4نفر یک نفر است) برای عینی کردن این اندیشه هاست. اندیشه هایی که گاه رنگ کابوس میگیرند و گاه به خاطره میمانند و گاه نیز واقعیتی دفرمه است که با حضور عروسک چوبی بر بلندای اتاقکی تخته کوب و نردبان چوبی دوطرفه ی مرد رنگکار با سطلهای مملو از رنگ هر آینه ما را برای حضورش در صحنه و کشف روابط زن و مرد نقاش میکشاند. رابطه ای که با ریختن رنگ بر اندام بازیگر معنای دیگری شاید بیابد. اشتیاق زن برای این ارتباط و ابراز تمایل برای برگشتن نقاش به این تنهایی خودخواسته یا ناخواسته و شاید واقعی، به خطابه ای انسانی شبیه است تا تماشاچی را در پذیرش این اشتیاق با خود همراه کند. اینها اما در همان سطح باقی میمانند و شعارگونه به عمق دست نمی یازند.

http://lh6.ggpht.com/_9J5EJSDqWZ0/Su6nmP8xgfI/AAAAAAAADD8/ZFRXnL5o50A/s800/trifa-%286%29.jpg

مونولوگ نوعی روایت در لحظه است که بر خباف روایت که بیان ماوقعی قبلی است به اکنون و وضعیت کنونی شخصیت نظر دارد. در این نوع با گونه ای از سیال ذهن مواجهیم که کارایی عمق بخشی بیشتر به اندیشه های شخصیت را دارد. به همین خاطر هرآنچه را بر صحنه جاریست به نوعی میتوان واقعیت موجود فرض کرد که در اجرای نمایش میتواند گاها به انتزاع بینجامد. انتزاعی که با عینی شدنش میشود واقعی انگاشت. آنچنان که سطلهای رنگ با فرچه ی نقاشی به کمک می آیند تا اندیشه های شخصیت را رنگ ببخشد. آنگونه که آینه ای در برابر میگذارد و رنگ آمیزی شده به جای اولیه اش در بیرون از صحنه باز میفرستد. آینه، این نشانه، این ناخودآگاه، از کجا می آید و به کجا میرود؟ چرا می آید و چرا باید برود؟ اگر معنایی از حضور و رنگ آمیزی اش خلق میکند به کجا و چه کسی بازپس میفرستد؟ مخاطب باید بیندیشد و چرایی را جستجو کند که از پی پرسشها می آیند. ولی تئاتر با معماسازی بسیار متفاوت است. پرسشگری با یافتن معما دو خط موازیند.

http://lh6.ggpht.com/_9J5EJSDqWZ0/Su6o2B8WH4I/AAAAAAAADEU/MpbVVIRHvvY/s800/trifa-%2812%29.jpg

زن با کسی(هاوری، به معنای همراه) سخن میگوید. نامی استعاری که به سان رنگهایی که دیوارپوش اتاق میشوند نشانه های متن را برای مخاطب فاش میکنند. نشانه هایی که باید از لابلای رنگ و کلمه بیرون کشید و تحلیل کرد تا بن اندیشه متن را شناخت. تور سفید عروس در مقابل تور سیاه دارای همان کارکرد کلیشه ای خواهند بود اگر رنگی دیگر بر صحنه نمیبود. رنگ آبی همانگونه که بر اتاقک چوبی نقش میخورد بر آینه نیز مینشیند. آن میماند و این میرود.(شاید اگر حجم اتاقک هم به اندازه آینه میبود به همین اخراج محکوم میشد!) بر آبی اتاقک رنگهای دیگر میریزیم. قرمز و سیاه و سفید و زرد و اگر مجالی برای حضور سطلهای دیگر میبود تا میتوانست از آن استفاده میکرد. ولی به دلیل میزانسن مهم در انتهای نمایش و برای حذر از رفت و آمد بی معنا و بیشمار برای آوردن سطل از آوانسن به مرکز صحنه حضور بیش از چهار سطل ظاهرا عملی اسرافگونه به نظر آمده است.(هر چهار سطل را با دو دست و در هر دست دو سطل). اینگونه است که در پایان هرآنچه از رنگ باقیست بر اندام بازیگر میتراود بی آنکه رنگی مسلط در آن میان شاهد باشیم. این شاید از قدرت اندیشه ی این نمایش باشد تا شخصیت نمایش را ملغمه ای از رنگها بشناساند و یا شاید بهتر باشد بگوییم شخصیتی رنگین به او ببخشد. ولی با مرور اجرا نمیشود لقبی بیش از ژست نمایشی به آن داد. ژستی از سر تفنن. چرا که در پایان نمایش و به دلیل غافل ماندن از معانی رنگها و برای تفهیم تماشاچی فهیم با دادن شعاری اخلاقی و پند و موعظه ای خیرخواهانه پاسخی اندیشمندانه بر تمامی تاویل و تفسیرهای ممکن بر این نمایش رنگی صادر میشود. نویسنده/کارگردان/بازیگر از مرد انتزاعی اش میپرسد: در این دنیای واقعی مرا با کدام رنگ میپذیری؟ مرد بیچاره که در این نمایش مجالی برای حضور نداشته ناچار از پذیرش تهدید و اخطار زن نمایش خواهد بود که خود در پاسخ به این پرسش بانگ برآورد: من برای واقعیت بخشیدن به آرزوهایم در انتظار زنی دیگر خواهم بود! شاید در انتظار گودو!! و شعاری از این مهمتر و انقلابی تر برایش ممکن نیست که از مرد میخواهد قراردادی دیگر بنویسند؟ پیمانی بر خلاف آنچه مردان به تنهایی نوشته اند؟! 6- رقص پروانه های آبی بال/ سنندج کم کم دارم به نتایج جالبی میرسم. حضور 2 نفر از بازخوانان این دوره از جشنواره به عنوان بازیگر و دستیار و همسر کارگردان و هم طراح صحنه و دکور جای شک و شبهه برای اعمال سلایق حاکم بر جشنواره هشتم به جا نمیگذارد. سلیقه ای که با دیدن این ش