شارنيوز- اخبار سقز

امروز ۰۲/۰۸/۱۳۹۸
یکشنبه، ۶ام دی ۱۳۸۸
۱۲:۰۰ ق.ظ

ساعت 5 صبح- شهربان

حتما شما هم مي دانيد كساني كه شبها وقتي مي خوابند و موبايل هايشان را در دسترس قرار مي دهند به غير از جراحان و پاسبان ها و تمام كساني كه مجبورند شبها هم بيدار بمانند ولي مي خوابند مابقي ، آدم هايي هستند كه كلا مثل عيد فطر و قربان نه تنها از تعطيلي آنها كاسته نمي شود بلكه در شرايط مطلوب به ميزان تعطيل بودنشان افزوده هم مي شود. اين جماعت كه نه پزشك نه پاسبان و نه  عاشق و نه غيره هستند هميشه يك احساس مبهم مهم بودن به اضافه ي توهم محبوب بودن و …در وجودشان موج مي زند. يكي از آنها خود من. البته بنده علاوه بر موارد فوق مشكل ديگرم آنست كه احساس ميكنم اگر در اوج شب وقتي ملت در طبقه ي هشتم مشغول عيشند من كه خوابم بايد در دسترس باشم كه مبادا خبر بدي بدهند و من كف نشين از آن بي خبر بمانم و و خداي ناكرده كسي از عدم حضورم در هنگام نارحتي هايش دلگير شود. داستان از اين قرار است كه همين چند شب پيش وقتي با زحمت و مرارت فروان موفق به اخذ ويزاي دولت خواب جهت انجام واعمال شكنجه هاي شب مره شدم ناگهان گوشيم زنگ خورد . چنان جهيدم كه خود را آماده ي خريد كفن و گلاب كنم . جند باري دور خودم چرخيدم . كور مال كور مال زير پاكت سيگار گوشيم را پيدا كردم فكر كردم اول شماره را نگاه كنم بعد جواب بدهم. هيچي نفهميدم نه از كد و نه از خود شماره. با صدايي كه طرف احساس كند من خيلي حواسم نه تنها جمع بلكه ضرب و دهل هم مي باشد گفتم بله. يك احوالپرسي ساده در حالي كه من براي شناخت صدا به انتها هاي مخ و مخچه هم رجوع مي كردم.پرسيدند: خواب بوديد. و من انگار كه مرتكب يكي از گناهان بزرگ همچون لباس سبز پوشيدن شده باشم در كمال روسياهي و با كلي معذرت خواهي گفتم : شرمنده بله. طرف بسيار خونسرد ودر كمال ارامش بود گفت : مهم نيست. عرض مهمي داشتم . عارض شدم كه بفرماييد. فرمودند : ما شارنيوز را گاهي مي خوانيم و هر ازچند گاهي به مطالب شهربانش نگاهي مي اندازيم اما مدتي است  دير دير مي نويسد چرا؟ حال من در آن موقع ديدني شد. در حالي كه با تمام وجودم داشتم اماده مي شدم و دنبال جوراب هايم مي گشتم كه يك خبر بد بشنوم و به يكجاي بد بروم اين فرمايشات را شنيدم. نفسي كشيدم و گفتم :خب حق با شماست معذرت مي خواهم پيش مي ايد. شايد سو‍ژه  ي مناسبي نبوده است فرمودند :سوژه؟ انجا كه هميشه سرشار از سو‍ژه است . نه مشكل اين نيست شما ها داريد به آرمان ها و آرزو هاي ملت كرد خيانت مي كنيد و…….. بازتاب كامل حرف هاي ايشان جالب و شنيدني است اما جالب تر از ان حال من بينوا است كه براي 5 دقيقه خواب بيشتر، صبح گاهان با خود خدا هم چانه مي زنم و الان بايد اعلاميه ي حزب فلان را اندر محكوميتم  به دليل نداشتن عرق ملي انهم در ساعت 5 صبح مي شنيدم. 10 دقيقه حرف زدند ايشان. و من باز هم در كمال ادب ضمن پوزش از ايشان درخواست كردم كه ما بقي افضاتشان را به وقت مناسب تري موكول كنند و قول دادم و قسم ياد نمودم كه حتما با ايشان تماس مي گيرم. آن شب تا خود صبحش فقط سعي كردم كه باز هم بخوابم كه نشد.صبح سر كار يادم افتاد كه قول داده ام تماس بگيرم. به شماره اي كه زنگ زده بود نگاه كردم. يك كد و شماره ي عجيب كه الان بعد از چند روز هم هنوز نتوانسته ام بفهمم مال كجاست . اما همين كه فهميدم خارج از كشور است دليل قانع كننده اي بود كه زير تمام قول و قسم هايم بزنم . من به خوبي يادم مي آيد كه شخص مذكور به شدت از وفور سو‍ژه در اين شهر دفاع ميكرد. بنده كه توانايي تماس با ايشان را به هر دليل در خود ساقط مي بينم خدمتشان عارضم اگر شما هم زمان تولدتان هم زمان مي شدبا كمبود شير خشك ان هم در  آوارگي . اگر اولين سفر زندگيتان 100 كيلومتر با الاغ بود ان هم درآوارگي . اگردر نوجواني تمام تفريحتان تفرج در كوه و ده بود آن هم درآوارگي.  اگر مهم ترين اتفاق زندگيتان مرگ عزيزانتان و جنگ بود انهم در كودكي . اگر بهترين هدف هايتان مي سوخت آن هم در جواني .اگر مثل بلبل در شوره زار مهريه مي مانديد آنهم در اوج جواني. اگر بلندترين درخواستي كه بتواني دادش بكشي ولي كسي تورا نكشد مي شود يك چيز هسته اي. اگر بهترين پيشنهادي كه بايد هر روز بشنوي ميشود يك چيز بسته اي.اگر تمام ازاديت مي شود رواج ازدواج موقت ولي تو خسته اي. اگر براي كهريزك مال شدنتان كافيست بنويسيد اح اح ………… شايد در كمبود سوژه كمي بخود مي پيچيديد. البته چون شهربان معتقد است كه هميشه حق با مشتري است  بدون درد و خون ريزي اعتراف مي كند : بنده دراوج وقاحت و بي ادبي و دركمال خيانت و بي وطني به دليل بهره نبردنم از تمام ان چيز هاي خوبي كه شما به ان اعتقاد داريد سوژه هاي همچون .ژانگولر بازي در دانشگاه آزاد سقز وشب  شعر بافي در ارشاد سقز و  شمشير كشي در خيابان سقز وافتتاح سيستم دفع فاضلاب 4 خانه ي شهري و رونمايي ازشصدمين جلسه ي شوراي اداري وعدم افتتاح صد كوفت و زهرمار و خيلي چيز هاي ديگر در سقز را از كف دادم .ببخشيد.   شما ، آسوده بخوابيد
حتما شما هم مي دانيد كساني كه شبها وقتي مي خوابند و موبايل هايشان را در دسترس قرار مي دهند به غير از جراحان و پاسبان ها و تمام كساني كه مجبورند شبها هم بيدار بمانند ولي مي خوابند مابقي ، آدم هايي هستند كه كلا مثل عيد فطر و قربان نه تنها از تعطيلي آنها كاسته نمي شود بلكه در شرايط مطلوب به ميزان تعطيل بودنشان افزوده هم مي شود. اين جماعت كه نه پزشك نه پاسبان و نه  عاشق و نه غيره هستند هميشه يك احساس مبهم مهم بودن به اضافه ي توهم محبوب بودن و …در وجودشان موج مي زند. يكي از آنها خود من. البته بنده علاوه بر موارد فوق مشكل ديگرم آنست كه احساس ميكنم اگر در اوج شب وقتي ملت در طبقه ي هشتم مشغول عيشند من كه خوابم بايد در دسترس باشم كه مبادا خبر بدي بدهند و من كف نشين از آن بي خبر بمانم و و خداي ناكرده كسي از عدم حضورم در هنگام نارحتي هايش دلگير شود. داستان از اين قرار است كه همين چند شب پيش وقتي با زحمت و مرارت فروان موفق به اخذ ويزاي دولت خواب جهت انجام واعمال شكنجه هاي شب مره شدم ناگهان گوشيم زنگ خورد . چنان جهيدم كه خود را آماده ي خريد كفن و گلاب كنم . جند باري دور خودم چرخيدم . كور مال كور مال زير پاكت سيگار گوشيم را پيدا كردم فكر كردم اول شماره را نگاه كنم بعد جواب بدهم. هيچي نفهميدم نه از كد و نه از خود شماره. با صدايي كه طرف احساس كند من خيلي حواسم نه تنها جمع بلكه ضرب و دهل هم مي باشد گفتم بله. يك احوالپرسي ساده در حالي كه من براي شناخت صدا به انتها هاي مخ و مخچه هم رجوع مي كردم.پرسيدند: خواب بوديد. و من انگار كه مرتكب يكي از گناهان بزرگ همچون لباس سبز پوشيدن شده باشم در كمال روسياهي و با كلي معذرت خواهي گفتم : شرمنده بله. طرف بسيار خونسرد ودر كمال ارامش بود گفت : مهم نيست. عرض مهمي داشتم . عارض شدم كه بفرماييد. فرمودند : ما شارنيوز را گاهي مي خوانيم و هر ازچند گاهي به مطالب شهربانش نگاهي مي اندازيم اما مدتي است  دير دير مي نويسد چرا؟ حال من در آن موقع ديدني شد. در حالي كه با تمام وجودم داشتم اماده مي شدم و دنبال جوراب هايم مي گشتم كه يك خبر بد بشنوم و به يكجاي بد بروم اين فرمايشات را شنيدم. نفسي كشيدم و گفتم :خب حق با شماست معذرت مي خواهم پيش مي ايد. شايد سو‍ژه  ي مناسبي نبوده است فرمودند :سوژه؟ انجا كه هميشه سرشار از سو‍ژه است . نه مشكل اين نيست شما ها داريد به آرمان ها و آرزو هاي ملت كرد خيانت مي كنيد و…….. بازتاب كامل حرف هاي ايشان جالب و شنيدني است اما جالب تر از ان حال من بينوا است كه براي 5 دقيقه خواب بيشتر، صبح گاهان با خود خدا هم چانه مي زنم و الان بايد اعلاميه ي حزب فلان را اندر محكوميتم  به دليل نداشتن عرق ملي انهم در ساعت 5 صبح مي شنيدم. 10 دقيقه حرف زدند ايشان. و من باز هم در كمال ادب ضمن پوزش از ايشان درخواست كردم كه ما بقي افضاتشان را به وقت مناسب تري موكول كنند و قول دادم و قسم ياد نمودم كه حتما با ايشان تماس مي گيرم. آن شب تا خود صبحش فقط سعي كردم كه باز هم بخوابم كه نشد.صبح سر كار يادم افتاد كه قول داده ام تماس بگيرم. به شماره اي كه زنگ زده بود نگاه كردم. يك كد و شماره ي عجيب كه الان بعد از چند روز هم هنوز نتوانسته ام بفهمم مال كجاست . اما همين كه فهميدم خارج از كشور است دليل قانع كننده اي بود كه زير تمام قول و قسم هايم بزنم . من به خوبي يادم مي آيد كه شخص مذكور به شدت از وفور سو‍ژه در اين شهر دفاع ميكرد. بنده كه توانايي تماس با ايشان را به هر دليل در خود ساقط مي بينم خدمتشان عارضم اگر شما هم زمان تولدتان هم زمان مي شدبا كمبود شير خشك ان هم در  آوارگي . اگر اولين سفر زندگيتان 100 كيلومتر با الاغ بود ان هم درآوارگي . اگردر نوجواني تمام تفريحتان تفرج در كوه و ده بود آن هم درآوارگي.  اگر مهم ترين اتفاق زندگيتان مرگ عزيزانتان و جنگ بود انهم در كودكي . اگر بهترين هدف هايتان مي سوخت آن هم در جواني .اگر مثل بلبل در شوره زار مهريه مي مانديد آنهم در اوج جواني. اگر بلندترين درخواستي كه بتواني دادش بكشي ولي كسي تورا نكشد مي شود يك چيز هسته اي. اگر بهترين پيشنهادي كه بايد هر روز بشنوي ميشود يك چيز بسته اي.اگر تمام ازاديت مي شود رواج ازدواج موقت ولي تو خسته اي. اگر براي كهريزك مال شدنتان كافيست بنويسيد اح اح ………… شايد در كمبود سوژه كمي بخود مي پيچيديد. البته چون شهربان معتقد است كه هميشه حق با مشتري است  بدون درد و خون ريزي اعتراف مي كند : بنده دراوج وقاحت و بي ادبي و دركمال خيانت و بي وطني به دليل بهره نبردنم از تمام ان چيز هاي خوبي كه شما به ان اعتقاد داريد سوژه هاي همچون .ژانگولر بازي در دانشگاه آزاد سقز وشب  شعر بافي در ارشاد سقز و  شمشير كشي در خيابان سقز وافتتاح سيستم دفع فاضلاب 4 خانه ي شهري و رونمايي ازشصدمين جلسه ي شوراي اداري وعدم افتتاح صد كوفت و زهرمار و خيلي چيز هاي ديگر در سقز را از كف دادم .ببخشيد.   شما ، آسوده بخوابيد
کد خبر: 6032




    مطالب مرتبط:


۱۱ دیدگاه

  • مامه
    مامه: ۱۰-۶-۱۳۸۸ . ۱:۳۲ ق.ظ :

    جناب شهربان لطفا یک مقدار آهسته تر…
    با این جملاتی که نوشته اید انگار در شهر ما هیچ چیز مهمی وجود ندارد که جنابعالی درباره اش بنویسی.
    خود شما این کار را شروع کرده ای و داری از زمین و زمان انتقاد می کنی و همه را به باد مسخره گرفتی. حالا شاکی شدی بنده خدایی انتقاد کرده …
    والا راستش شما الان دوماهی است که سایتتان شده بیخیال ترین سایت دنیا . نه خبری نه مطلبی لطفا یه سری به سایت saghez.org بزنید. هم شما هم همکارانتان …

    عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

  • نگهبان
    نگهبان: ۱۰-۶-۱۳۸۸ . ۴:۱۶ ب.ظ :

    سقزی هستند؟ باشند.
    کرد هستند؟ باشند.
    حرفی دارند؟ هزار امکان برای گفتنش دارند.
    فکر نمی کنم شهربان میرزا بنویسشان باشند.
    خیلی زور دارد از طرف یک فراری نصیحت بشوی
    مرد میدانی؟ بفرما پاست رو بگیر و برگرد شهرت رو آباد کن.
    نمیتونی برگردی؟ از اول نمی رفتی و هزینه موندن رو به جون می خریدی.
    خارج رفته ها، رفتن و ترک کردن آخرین انتخاب شما نبود. اولین و ساده ترین انتخاب بود.

    عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

    • یک شهروند2
      یک شهروند2: ۱۰-۱۲-۱۳۸۸ . ۱:۵۴ ب.ظ :

      خیلی جالب است شما کسی را محکوم میکنید که به شما میگوید در باره کرد بودنمان چیز بنویسید و انگ فرار بر ایشان میزنید در حالی که شما سبزپوشان یادتان رفته خود حرف کسان دیگری مثل نوری زاده و سازگارا را تکرار میکنید به آنها بگویید برگردن این سرزمبن ابااجدایشون رو آباد کنند.
      آقای نگهبان من کسی را که برای شما آن مطلب را نوشت نمیشناسم تا از جانب داری او این سخن را گفته باشم و نه طرفدار موسوی هستم نه هیچ کدام دیگر… بهتر است نیز بدانید در همین شهر زندگی میکنم و ان چیزهای که شما میگویید که سوژه نیستند من را نیز عذاب میدهد در حالی که فکر کنم شما چیزی مثل بی خوابی آزارتان میدهد!!!!

      عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

    • گلاویژ
      • jamila
        • 101
          101: ۱۰-۸-۱۳۸۸ . ۱۲:۴۷ ق.ظ :

          اخییییییییییش خفم کرد این عرق ملی . خوشم اومد خوب جواب دادی دمت گرم. تا کی شعار بی عمل عده ای آسوده گذران بی خبر

          عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

          • یک شهروند2
            یک شهروند2: ۱۰-۱۲-۱۳۸۸ . ۱:۵۸ ب.ظ :

            با این عرق ملی است که همیشه زنده ام وزندگی میکنم و هیچ وقت آنرا اخ نمیکنم بروید به فکر حالتان باشید تا کسانی مثل شما هستند که از کرد بودن نارحت هستند دیگر هیچ دشمنی مثل سبز وسرخ و… اینا نمیخوایم.به امید روزی که سرود کرد بودنمان را در دیرمان بنوازیم نه یار دبستانی.

            عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

          • ناشناس
            ناشناس: ۱۰-۱۰-۱۳۸۸ . ۱۰:۴۷ ق.ظ :

            سلام شهربان عزیز
            واقعاً بس جای تاسف است بعضیها فکر می کنند …
            چیزی برای گفتن نیست بازم مثل همیشه … اکتفا می کنم

            عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]

            • هه لو
              هه لو: ۱۰-۲۲-۱۳۸۸ . ۱۰:۰۲ ب.ظ :

              البته نمیدونم الان که نظرم رو مینویسم دیر شده یا نه ؟
              گاهی اوقات از سوژه زیادی نمیشه متمرکز شد !
              اما بنظر بنده حق با “شهربان” گرامیه .
              از این به بعد هر وقت بیام “شارنیوز” حتماً این بخش رو مطالعه میکنم .
              مرسی

              عضو شويد تا بتوانيد نظر دهيد. ]