استفاده از مطالب اين بخش با ذكر منبع مجاز مي باشد

تاريخ:11/3/87

شماره مطلب:andisheh7

«انفال» و اراده‌ي معطوف به كشتن و فراموشي

بختيارعلي

برگردانِ منصور تيفوري 

یاداشت مترجم:

نوشته‌اي را كه در زير مي‌خوانيد، قسمتي است از مقاله‌ي روشنفكر و رمان‌نويس كٌرد، بختيار علي كه آن را «از اراده‌ي معطوف به كشتن به اراده‌ي معطوف به فراموشي» نام نهاده است. بختيار در اين مقاله نسل کشی «انفال» را به «بعثيزم» (بعث‌گرايي) ربط دهد. «بعثيزم» به مثابه رژيمي خاص، با صفاتي منحصر كه مي‌بايستي به صورتي جداگانه مطالعه شود البته بدون چشم‌پوشي از همانندیهايي كه سيستم بعث با ديگر نظام‌هاي توتاليتر به معناي عام آن دارد. بعد از بررسي شيوه‌هاي عملي كردن سلطه از طرف بعث، نويسنده گذري در بنيان‌هاي نهاني «انفال» دارد، بنيان‌هايي كه تنها به ابعاد ايدئولوژيك بعث وابسته نيستند، بلكه با «نگرش» بعث به سلطه و هويت شخصِ بعثي ممزوج هستند. نويسنده سپس دلايل فراموشي «انفال» از سوي كر‌دها را مورد بحث قرار داده و در چند محور مشخص جمع‌بندي مي‌كند. در اين نوشته، به «انفال» هم‌چون افق اخلاقي بنياديني براي دركِ انسان از خود و آينده نگريسته شده است. اين نوشته‌ها در شماره‌ي 7 فصلنامه‌ي كُردي رهند / RAHAND (1999) چاپ سوئد، منتشر شده است.

«انفال» مجموعه عمليات برنامه‌ريزي شده‌ي رژيم عراق براي امحاي  كٌردهاي اين كشور است. حزب بعث براي توجيه جنگِ خود عليه ده‌نشنيان كُرد نام اين مجموعه عمليات را از سوره‌ا‌ي از قرآن به نام «انفال» برگرفت و آن عمليات را چون برگي زرين! در تاريخ خويش قلمداد كرد: جنگ عليه تمامي هستي كفار، مجاز بودن در تعدي به همه چيز كفار، حزب بعث از نام «انفال» استفاده مي‌كند تا جهادگري خود را نشان دهد و به «قاتلوهم حتا لاتكون فتنه و يكون الدين كله لله فان اتتهوا فان الله بما يعملون بصير» عمل كند. با اين همه، حزب بعث حتا مسجدها را نيز حرمت نگذاشتند، در چشمه‌ها بتون ريختند، به زنان تجاوز كردند، حتا از سالمندان و كودكان نيز نگذشتند. تا به حال، اگر درباره‌ي جنايات رژيم عراق عليه كُردها سخني گفته شده، يا به بمباران شيميايي در 1988 حلبچه اشاره ‌شده و يا به كوچاندن دسته جمعي كٌردها در 1991، اما به ندرت به «انفال» اشاره شده است كه در آن 000/182 غير نظامي در گورهاي دسته جمعي دفن شدند.

بعد از انفال جهان تحولات اساسي و بنيادي بسياري به خود ديد، ديوار برلين فرو ريخت، جنگ سرد پايان يافت، آمريكا نظم نوين جهاني را ارايه داد، و در ميان اين مه رقيق نسل‌كشي كُردها در 1988 خاطره‌اي غائب بود. واكنون در ادامه‌ي اين مه، باز در دادگاه صدام حسين اين خاطره همچنان كم‌ رنگ‌تر مي‌شود. خاطره‌اي كه خود محتواي قانون را به چالش مي‌طلبد و محتواي حقيقي قانون را عريان مي‌كند، محتوايي كه به قول جورجوآ گامبن در كتاب «بازماندگان آشويتس»در اين جمله خلاصه مي‌شود كه قانون نه معطوف به عدالت و حقيقت، بلكه به مثابه‌ي يك بازي، تنها معطوف به خويش و خود هدف خود است».

در كنوانسيون بین المللي كه در 1948 امضاء شده، نسل‌كشي چنين تعريف شده است: «نابود كردن كل يا قسمتي از يك ملت، اقليت نژاد يا ديني، كه خود را به گونه‌ي گروهي خاص تصور مي‌كنند». شيوه‌هاي نابودي نيز بدين گونه است:

1. نابود كردن اعضاي يك گروه؛ 2. رساندن صدمه‌ي شديد جاني يا رواني به اعضاي گروه؛ 3. تحميل شيوه‌اي خاص از زيست به گروه كه به واسطه‌ي آن تمركز قدرت بر اعضاي گروه براي نابودي‌شان آسان گردد؛ 4. كنترل نسبت ميزان زاد و ولد گروه؛ 5. كوچاندن اجباري و اسكان نسل جديدِ گروه در ميان گروهي بيگانه.

تعريف كلي نسل‌كشي غير از موارد اشاره شده چنين است: «كشيدن نقشه‌‌اي از پيش تعيين شده براي نابودي و اجراي سري آن».

«انفال»هاي 1988 تمامي موارد اصلي اين تعريف را با خود دارد و گواهي اين ادعا نيز اسنادي است كه Human Rights Watch طي سال‌هاي 1991 تا 1994 يافته بودند. در اين اسناد چندين گزارش موجود است كه از طرف وابستگانِ قربانيان و نيز هفت نفر از كساني كه توانسته بودند از «انفال» بگريزند، جمع‌آوري شده است. به جز اين‌ها تمامي اسنادِ مربوط به چگونگي رخ دادنِ جنايت از آرشيو سازمان اطلاعاتِ رژيم عراق، يافته شده است. جمع اين اسناد به چهار تا پنج ميليون صفحه مي‌رسد. هم‌چنين گورهاي دسته‌جمعي يافته شده و نيز تغييرات زيست محيطي مناطق بمباران شده، اسنادي روشن و غيرقابل انكار بر اين فجايع هستند.

اين اسناد به وضوح نشان مي‌دهند كه نسل‌كشي‌هاي كُردها همانند نسل‌كشي 1990 در يوگسلاوي و رواندا طبق نقشه‌ي طراحي شده،بوده است،

«انفال»ها در 8 مرحله انجام شدند .در هر مرحله يكي از مناطق كردنشين هدف قرار گرفتند. انجام کار چنين بوده است: توپ باران و بمبارانِ شيميايي منطقه با هدف تخليه‌ي روستاها، دستگيري فراريان روستاها و انتقال دسته جمعي آن‌ها به اردوگاه‌هاي موقتي؛ سپس ارتش جاي خود را به پليس مخفي (امن) مي‌سپرد، مردان از 15 تا 70 ساله انتخاب مي‌شدند، كودكان نيز از پدر و مادرهاي‌شان جدا مي‌شدند،اين گروه‌ها نيز به مناطق دوردست‌تر كه مناطق كُردنشين نبودند، منتقل مي‌شدند. قربانیان در سياهي شب، دسته جمعي به گورهايي بزرگ در بيابانهاي جنوب عراق و نزديك مرزهاي عربستان انداخته مي‌شدند، بعد تيرباران توسط افراد مسلح در لب گورها و بعد از همه نيز مرحله‌ي پر كردن گورها با بولدوزر فرا مي‌رسيد. 

انفال و زبان

آيا زبان قادر است حادثه‌اي چون «انفال» را تبيين كند؟ آيا ممكن نيست سكوتي كه در برابر «انفال» صورت گرفته، دليلش محدوديت‌هاي خودِ زبان در برابر حادثه‌اي چنين مهيب باشد؟ مرزهاي زبان كجاست و زبان تا چه اندازه در روشن ساختن زواياي تاريك تراژدي‌‌اي چون «انفال» توانا است؟ مساله اين است كه آن‌گاه كه از «انفال» سخن مي‌گوييم، از چندين بعدِ جداگانه‌ي فكر و زندگي سخن گفته‌ايم، از ريشه‌هاي سياه جنگ‌افروزي در روح انسان كه تاريخ دردپرستي را در فرهنگ ما بازنويسي مي‌كنند.

براي سخن گفتن از انفال ناچاريم ترس و رنج تك‌تك قربانيان را موشكافي كنيم، خصوصيات مرگ‌شان را ببينيم، چهره‌شان را گم نكنيم و نگذاريم سرنوشت‌شان در كليتِ يك قصه گم شود.

زبان آن زماني كه تن به توصيف جداگانه‌ و تك به تك مرگ‌ها نمي‌دهد، وسيله‌ي خيانت است. زبان آن گاه كه ريزه‌كاري‌هاي سرنوشت‌هاي جداگانه و رنگ غيرقابل تكرار مردگان را در انشايي كلي گم مي‌كند، تبديل به وسيله‌ي توصيف مرگ به معنايي كلي و غيرمشخص مي‌شود و مرگ را چون ايستگاهي عمومي كه همه‌ي ما روزي به آن خواهيم رسيد،تصویر میکند. زبان در اين نوع توصيف سياسي وسيع، قبل از اين كه انعكاس درد مردگان را نشان‌مان دهد، عكسي كلي از مردن ارائه مي‌دهد، تابلويي كلي از ترس و رنج كه به گونه‌اي كلي منظره‌ي ترس را منعكس مي‌كند، در پشت اين عكس كلي همه‌ي ما ناخواسته به دام سخن گفتن از يك پروژه‌ي عظيم مرگ جمعي مي‌افتيم، از چيزي كه اسمش «انفال» است. چيزي كه نامگذاري‌اش پرده‌پوشي ترسناكي خواهد شد براي سخن گفتن از سرنوشت هزاران هزار نفر كه مطمئناً توانايي‌هاي زبان و سلطه‌ي نوشتن، عاجزتر از آن است كه بتواند يك به يك در جهان تاريك‌شان بخزد و در آن جا، در مكاني كه روح انسان با تراژدي‌هاي تاريخ ممزوج مي‌شود، خصوصيت هر نفس و رنج درون هر رگ و فرياد هر گلو را با خود برگيرد و به ما انتقال دهد. در نهايت نيز، سخن گفتن از «انفال»، سخن گفتن از مرگ است. اما با «انفال» هر قدر در به كار انداختن توانايي‌هاي زبان ماهر باشيم، محال است كه زبان ما را به حقيقت ترس و رنج متفاوتي كه قربانيان «انفال» هر كدام جداگانه آن را احساس كرده‌اند، برساند. به اين خاطر است كه در نهايت، زماني كه از «انفال» سخن مي‌گوييم بايد اين نكته را مدنظر داشته باشيم كه از حقيقت «انفال» سخن نمي‌گوييم، حقيقت «انفال» به مثابهِ ترس و رنجي كه قربانيان يك به يك، در آستانه‌ي گورهاي خويش چشيده‌اند. بلكه از تابلويي كلي از مردن سخن مي‌گوييم كه خود ما آن را از مجموعه‌ي مناظر، ساخته و پرداخته‌ايم، تابلويي كه انعكاس واقعي هيچ‌كدام از مرگ‌هاي حقيقي نيست.

ساختن تابلويي كلي و واژه‌اي عام كه در يك زمان براي توصيف تعدادي زياد از چيزهاي متفاوت و وقايع متفاوت به كار رود، يكي از ابعاد جادويي زبان است، بعدي كه در عين حال محال است زبان بدون آن معنايي داشته باشد، انتزاع جوهر زبان است. اما با حادثه‌اي چون «انفال» زماني كه از نقش زبان صحبت مي‌كنيم اين نيروي تجريدي زبان خود به مثابه‌ي به نشانه‌اي ترسناك از ناتواني ظاهر مي‌شود چون در اين مورد انتظار داريم كه زبان از مجرد ساختنِ مردن، ما را به سوي عيني ساختن مردن ببرد. زبان زماني «انفال» را تعبير خواهد كرد كه بتواند تقدير يك به يك «انفال» شدگان را از چهره‌ي كلي آن‌ها جدا سازد، چهره‌اي را كه چون كليشه‌ي مرگ نزد ما تثبيت شده، به خصوصيت عميق هر مردن تغيير دهد. چهره‌ي كلي مرگ را به عمق خصوصيات هر قاتل تقليل دهد. آن‌گاه زبان قادر خواهد بود كه تاريخ آن لحظه را كه قاتل و قرباني هر دو بي‌صدا و بي‌سخني در مقابل يكديگر قرار مي‌گيرند و چيزي جز مردن ميان‌شان مشترك نيست، قرائت كند و به فضاي نفسِ هر مرگ كه بي‌شك از ساير نفس‌ها جداست راه يابد، در اين‌جا مي‌توانم بگويم كه قسمت عمده‌اي از سكوت در برابر حادثه‌ي «انفال» وابسته‌ي ابعاد وجودي عميق اين تراژدي است. وابسته‌ي آن بعد ترسناكي است كه فراسوي مرزهاي زبان قرار گرفته است، در «انفال» بعدي هست كه در فراسوي مرز تعبير و زبان قرار مي‌گيرد، زبان نمي‌تواند به تجربه‌ي كساني بپردازد كه ديگر قادر به حضور نخواهند بود مگر در نمادي كلي از مردن، در اين جا زبان بايد تكليف خود را با توحش معلوم نمايد، که در مقابل يا تساوي با توحش قرار خواهد گرفت و در نهايت به ناگزير از سرنوشت‌هاي متفاوت چشم‌پوشي خواهد كرد، توحشي «انفال» به اندازه‌اي است كه مرگ را از اندازه‌ي واقعي‌اش بيرون مي‌برد و تبديل به پديده‌اي مي‌كند كه ديگر زبان نخواهد توانست آن را احاطه كرده و وصف كند.

در اينجا مساله فقط اين نيست كه قدرت تعبير به حد واقعه نمي‌رسد، بلكه مساله اين نيز هست كه زبان چون ابزاري زيبايي شناختي، در جنگي چنين ترسناك و پليد، بي‌معنا خواهد شد. يعني بي‌معنا خواهد بود اگر با سويه‌ي زيبايي‌شناختي زبان به جنگ آن عقلانيتي برويم كه نقشه‌ي «انفال» را كشيده و اگر زبان را چون سلاحِ يافتنِ حقيقت نيز ببينيم، حقيقت «انفال» از حقيقت آشكار ساختن‌اش نيز تلخ‌تر است، يعني هر واقعيتي كه درباره‌ي «انفال» بگوييم از خود «انفال» كوچك‌تر است.

گفته‌هاي من به اين معني نيست كه سكوت در برابر «انفال» مجاز است، بلكه به اين معني است كه به صرافت اين نيفتيم كه ممكن است روزي و زماني به متن يا زباني دست بيابيم كه بتواند آخرين مرز را براي معاني عميق و ابدي اين حادثه تعيين كند. «انفال» حادثه‌اي نيست كه زبان يا ما قادر به توصيف آن شويم، بلكه كاملاً برعكس، «انفال» حادثه‌اي است كه زبان در پس آن بايد دوباره معناي جوهري و حدود خويش را بجويد. محال است زبان بتواند «انفال» را وصف كند، بلكه اين «انفال» است كه چون داغي مشخص بر تاريخ، توان آن را دارد كه ديگر باره زبان را وصف كند. نزد من «انفال» حادثه‌اي است كه هرگز تبديل به گذشته نخواهد شد و زماني كه رخدادي تبديل به گذشته نشود، به اين معني است كه زبان هرگز نخواهد توانست به اعماق آن دست بيازد. حسب اين نتيجه نيز در واقع كوششي بيهوده است كه بيان و توصيف «انفال» را به عهده‌ي هنر و ادبيات بگذاريم. ادبيات هر چند از قدرت عظيمي برخوردار باشد، هنوز نمي‌تواند ما را قانع كند كه توانسته است به بيان حادثه بپردازد، من مطمئنم كم نيستند كساني كه وظيفه‌ي بيان «انفال» و زنده نگهداشتن حادثه را وظيفه‌ي هنر و ادبيات مي‌دانند و همين حالت باعث مي‌شود كه نويسنده‌هاي بسياري دچار يك بحران وجداني ـ اخلاقی شوند اگر براي «انفال» چيزي ننويسند. جاي تأسف دارد كه به خاطر همين دغدغه‌هاي وجداني، اغلب آثاري ضعيف به اسم «انفال» عرضه مي‌گردد: تابلويي زشت خلق مي‌شود و «انفال» نام‌گذاري مي‌شود. متني ضعيف خلق مي‌شود نامش «انفال» و بالجمله «انفال» تبديل به «گذرنامه‌اي» براي سفر به وجدان خواننده مي‌شود. ليكن در تمامي حالات، تنها نظري كه خوانندگان و منتقدان تكرار مي‌كنند اين است كه اثر «داد سخن نداده.» در واقع گاهي اوقات، تقصير از نويسندگان و هنرمندان نيست كه نمي‌توانند در اثري يا متني روح چنان حادثه‌اي را برجسته سازند، بلكه گناه، وظيفه‌ي دشواري است كه به اشتباه قبول كرده‌اند. گناه از اين اعتقاد است كه بله تو خواهي توانست از قتل هزاران انسان يك اثر يا متن‌بسازي و ديگر آسوده خيال و فراغ بال گردي.

شايد خواننده بپرسد: هنگامي كه برقراري ارتباط ميان فاجعه و زبان چنين خطرناك و دشوار است، آيا چاره‌ي اين دشواري، سكوت است؟ آيا قصد من اين است كه به نويسندگان بگويم «انفال» را به حال خود رها كنند و گِردِ چنين موضوع‌هايي نگردند و درباره‌اش چيزي ننويسند؟ آيا من نوشتن درباره‌ي «انفال» را كاري عبث مي‌دانم؟! در يك سوءتفاهم بي‌شك به چنين نظريه‌اي خواهيم رسيد. ليكن بي‌شك هدف من از سخن گفتن درباره‌ي پريشاني‌اي كه «انفال» و زبان را به هم مرتبط مي‌كند به معني ستايش كردن و پسنديدن سكوت نيست، بلكه بر ساختن نگاهي عميق‌تر است به اين رابطه.

به نظر من «انفال» خود ديناميسم و يا فاعلي است كه اگر چه زبان قادر به جمع‌آوريش نيست اما او («انفال») خود مي‌تواند شوکی براي تشريح جهان باشد، بدين معنا كه اگر چه «انفال» خود به وسيله‌ي نوشتار قابل بيان و تعبير نيست، اما ممكن است با تأثير خود بر كليت جهانبيني‌ ما قابل بيان و تعبير شود.

در اين جا من خواهان سكوت نيستم، بلكه مي‌خواهم كه شوک «انفال»، شوک بنيانگذاري دوباره‌ي جهان‌بيني باشد. يعني پرسش اين نيست كه چگونه تابلويي بسازيم و اسمش را «انفال» بگذاريم؛ بلكه، مسأله اين است كه چگونه در زير پرتو «انفال» يك‌بار ديگر تمامي زندگي را قرائت كنيم، ممكن است ده‌ها متن به اسم «انفال» نوشته شوند، اما در واقع، هيچ‌كدام از آن متن‌ها جز ارتباطي سطحي و ساده با «انفال»نباشند، اما مي‌شود متني نوشت كه بدون سخن گفتن از «انفال» توانايي انعكاس تأثير «انفال» را بر زندگي و جهان‌بيني ما داشته باشد.

اشتباه فاحش روشنفكري ما اين است كه مسأله‌ي «انفال» را به مسأله‌ي بيانِ خودِ حادثه تقليل مي‌دهد. «انفال» را تبديل به زمينه‌اي براي سنجش توانايي تعبير و بيان نويسندگان و هنرمندان مي‌كند و اين نيز ورطه‌اي است كه زبان هميشه از آن بازنده و ناتوان بيرون آمده است. در حالي كه لازم است محور و مركز ثقل ما اين باشد كه بعد از «انفال» چگونه زندگي، سياست، اخلاق و خودمان را بنگريم. يعني وظيفه‌ي متون درونماندگاري صرف در حوزه خود فاجعه نيست، بلكه وظيفه‌ي متون است كه يك‌بار ديگر، در وراي فاجعه ماهيت زندگي را توضيح دهند و معناي همزيستي و بخشایش را روشن سازَند: معناي صداقت و دروغ را در ارتباطات انساني، شخصيت انسان ساده و نقش او را در ساختن فاشيسم، ساختار جهان مرسوم و تأثير آن را بر اخلاق قرباني و جلاد ،و كليت جهان موجود را زير سؤال ببرند. آن‌چه در ارتباط ميان زبان فاجعه و مهم است اين نكته است كه زبان، بستر تصور تراژدي‌اي كه تمامي چهره‌هايش كم وناقص‌اند نيست، بلكه زبان بستر تولد آن جهانبيني تازه‌ايست كه «انفال» خود ضرورت تولد آن است. مشكل زبان روشنفكري ما نيز اين نيست كه زبانش نمي‌تواند فاجعه را تعبير كند، بلكه مشكل اين است كه در وراي اين زبان احساس مي‌كنيم كه «انفال» بعد از خود هيچ شوك عظيمي بر جهان‌بيني ما وارد نكرده است. بحران اساسي نيز اين نيست كه ادبيات و نقاشي كردي تا به حال، هنوز متني معجزه‌آسا را توليد نكرده‌اند كه بيان كننده‌ي ابعاد انفال باشد، بلكه بحران اساسي اين است كه «انفال» هنوز اين فهم را در ما به وجود نياورده كه به گونه‌اي ديگر درباره‌ي زندگي بعد از «انفال» سخن بگوييم. «انفال» اگر چون شوكي سنگين و تكان دهنده بر ديدگاه و روياهاي‌مان تأثير نگذارد تبديل به آغاز دنيايي ديگر نخواهد شد، چون تا مقدمه‌ي وجدان بعد از «انفال» ظهور نكند، متن بعد از «انفال» نيز ظهور نخواهد كرد. امروزه نيز وظيفه‌ي تفكر و زبان اين است كه درباره‌ي زبان بعد از «انفال» سخن بگويد، درباره‌ي اخلاقي نو كه اين حادثه به صورت حتميت و ضرورت به آن آبستن است. يعني مسأله در اين‌جا ديگر مسأله‌ي بيان و تعبير نيست بلكه مسأله‌ي باز توليدِ همان شوك است در يك ديدگاه غني ديگر. «انفال» منظره‌اي نيست كه توصيفش كنيم، بلكه گونه‌اي روشنايي خاص است كه نگاهي خاص مي‌طلبد تا ببينيم جهان بعد از خود را به چه‌سان روشن كرده است، يعني زبان نمي‌تواند «انفال» را وصف كند بلكه اين «انفال» است كه مي‌تواند زبان‌هاي متفاوت بيافريند. سراغ گرفتنِ متني براي «انفال» افسانه است، اما تغيير تمامي متون بعد از «انفال» وظيفه‌ي اخلاقي ماست، و همزمان همه‌ي متون نيز در برابر «انفال» ناتوان و به حاشيه رانده خواهند شد، اما «انفال» خود در تمامي متون بايد محور باشد. ادبيات و هنر قادر به تتبيين «انفال» نيستند، اما «انفال» خود جهاني ديگر و مجموعه‌اي ديگر از واقعيات را در برابر هنر و ادبيات مي‌گشايد كه قبل از اين حادثه ظهورشان محال بود.

«انفال» زبان متفاوتي مي‌سازد و آن‌‌چه در اكنونِ ما ترسناك و خوف‌انگيز است، زاده نشدن اين زبان تازه است. آن‌چه در هنر و ادبيات ما جاي شك و گمان دارد عدم انفجار نيروهاي بي‌مرز و حد بيان و تعبير است كه اشياء را تحت پرتو شعور تراژديك تازه‌اي بنگرد.

فراموش كردن «انفال» نه تنها به معناي فراموشي قربانيان بلكه به معناي فراموشي آن زباني است كه بعد از «انفال» مي‌خواهد جهان را در زير روشنايي ديگري و با ديد ديگري بنگرد ـ سكوت در برابر حادثه ودر برابر زباني كه بايد فراسوي حادثه به پا خيزد، يك نوع سكوت است. سكوت در برابر تراژدي و سكوت در حق استاتيكايي كه ديگر سكوت را قبول ندارد، يك جنس سكوت است.

اين نوع نگرش زاده‌ي تمامي پرسش‌هاي راديكالي است كه هر فرهنگي بعد از حادثه با آن روبه‌رو مي‌شود. جمله‌ي معروف آدورنو كه مي‌گويد: «بعد از آشوتيس شعر نوشتن وحشي‌گري است» و بي‌شك قرائت‌هاي گوناگوني از آن شده است، قسمتي است از شوکی كه بايد بعد از هر حادثه به‌وجود آيد. در واقع من، قضيه را متفاوت از آدورنو مي‌نگرم و مسأله نيز شايد در اساس مسأله‌ي تفاوت فضاي فرهنگيي باشد كه يك كُرد بعد از «انفال» و نويسنده‌اي بعد از آشويتس در آن قرار مي‌گيرند، اما آدورنو در نهايت از دشواري پروژه‌ي نام‌‌گذاري آشويتس سخن مي‌گويد. به نظر آدورنو، نتيجه‌ي اتهام مستقيماً متوجه نقش پر از نفاق و دروغي است كه ادبيات و هنر محتمل است داشته باشند، مي‌شود. هنر وادبيات آن‌گاه كه چون مركز فراموشي به ديني بديل تبديل مي‌شوند.

آدورنو از تكنيك فراموش كردن و نقش شعر و هنر در فراگرد فراموشي سخن مي‌گويد و به همين دليل نيز شعر و وحشي‌گري را معادل هم قرار مي‌دهد.لازم است كاملاً درباره‌ي تكنيك‌هاي فراموشي در جامعه‌ي خودمان سخن بگوييم كه بي‌‌شك ادبيات و هنر نيز به ميزان زيادي در آن سهيم‌اند. اميدوارم روشنفكران ديگري باشند كه تبيين اين وظيفه را بر عهده‌ بگيرند. به نظر من، توحش بعد از «انفال» نفس شعر نوشتن نيست، بلكه توحش نوشتن شعري است با سبك و ديدگاه و فضاهاي قبل از «انفال». توحش، همكاري شعر و  هنر است در تكرار جهانِ قبل از «انفال».

جاي شك نيست كه بعد از «انفال» واقعيت سياسي عراق و كُردستان نيز از زشت‌ترين مرحله‌ي خود مي‌گذرد. ويژگي‌هاي اصلي اين مرحله تنها جنگ و برخورد نظامي نيست، بلكه فساد عظيمي است كه تمامي ابعاد زندگي سياسي و اجتماعي ما را فرا گرفته است. «انفال» ثابت كرد كه ما جامعه‌اي هستيم كه براي انسان خوب و درنده، انسان‌دوستي و توحش، تعريفي نداريم. قاتل در جامعه‌ي ما مي‌تواند به آساني هر گونه ايدئولوژي و گرايش سياسي را كه بخواهد نقاب قرار دهد، چون در اساس ما براي قاتل تعريفي سياسي و اخلاقي و قانوني نداريم. جامعه‌ي ما تا به امروز نيز هنوز در پيدا كردن تعريف جرم جدي نيست و مهي عظيم فضاي جرم و مجرمي را پوشانده است، مهي بي‌مرز و ترسناك كه فضاي همه چيزهاي ديگر را احاطه نموده است و موجب آشفتگي معاني خير و شر، زيبايي و پلشتي، عدالت و دروغ شده است. به باور من، جامعه‌اي كه بعد از حادثه‌اي چون «انفال» در خويشتن قيامتي اخلاقي به پا نكند، معناي فرهنگ و كلماتش به خطر مي‌افتند. جامعه‌اي كه بعد از حادثه‌اي چنين عظيم به راحتي سر بر بالين بگذارد و بخوابد، نشان داده كه در پسِ تمامي صداهايش، در پسِ تمامي سخنان و نوشته‌هايش چيزي ديگر را نهان كرده ... .

سكوت در برابر «انفال»، سكوت در برابر بازي خطرناكي است كه در آن ميان جلاد و قرباني راه سومي وجود ندارد. به همين خاطر نيز، حق انساني وطبيعي ماست كه با تمامي فرهنگ و ميراث و دنيايي كه «انفال» را ایجاد كرده به مخالفت برخيزيم، فرهنگي را كه «انفال» را قبول كرده قبول نكنيم و به آن‌هايي كه «انفال» پرسشي سترگ را در جان‌شان نكاشت، شك بريم.

آرشيو بخش انديشه شارنيوز را ببينيد

نظر خود را درباره اين مطلب با شارنيوز در ميان بگذاريد

 اظهارنظر(كليك كنيد)