اختصاصی شار نیوز

شهربان

تاریخ :/ارديبهشت/ 86

شماره مطلب:shahr017

 

مانکنها را باید سر برید

بچه که بودیم همیشه آرزو داشتیم که بتوانیم روی این بلوار خودمان یک گیم کامل فوتبال بازی کنیم و عبور ماشینها بازی را متوقف نکند،ولی انگار آرزوی بچگی مان کمی دیر به واقعیت تبدیل شد،در زمانی که به خاطر اجرای طرح مبارزه با بد حجابی خیابانها خالی از جمعیت است که حتی می شود جام جهانی را در آن برگزار کرد.

طبق معمول هر روز ساعت ٦ خانه را به مقصد دفتر سایت ترک می کنم .امنیت به طرز فجیعی برقرار است،به طوری که هیچ کس جرات نکره بیرون بیاید. حتی خبری از f٣ ها نیست( در این لحظه چند تا از آنها با سرعت مافوق صوت از روی دست انداز می پرند،این جماعت در هر صورت در صحنه حضور دارند.)

به میدان قدس می رسم،یادم هست در ساعت مشابه سابقاً شور و شوق فراوانی در اینجا برقرار بود.ساعتم را نگاه می کنم،خوابیده است،برای اطمینان وارد مغازه ساندویچی دور میدان می شوم،صاحب مغازه هم مثل ساعت من از شدت امنیت خوابش برده است،سلام که می دهم چرتش پاره می شود،از او ساعت را می پرسم با ناراحتی هر چه تمام تر جواب می دهد ٠٧:٦ به او حق می دهم از یخچالش پیداست که چه روز پر رونقی را داشته است.

ماشین نیروی انتظامی جلوی ساندویچی پارک کرده است،نمی دانم چرا،ولی هر بار که از کنار این ماشینها رد می شوم احساس می کنم باید به تمام گناهانی که مرتکب شده و نشده ام اعتراف کنم.مامور عزیز با دقت قیافه ام را ورانداز می کند،ریش نتراشیده،پیراهن آستین دار چروک،موهای شلخته،شلوار پارچه ای و کفش واکس نخورده،کاملاً مورد تایید قرار می گیرم نفس راحتی می کشم،این بار هم به خیر گذشت.

از خیابان جمهوری بالا می روم،به جز من تنها جنبنده ای که در خیابان حضور دارد،گربه ی بیچاره ایست که پایش به شدت آش و لاش شده،لابد او هم دستخوش طرح مبارزه با بد حجابی شده است،اول دلم برایش می سوزد،ولی وقتی او را با دختران و پسرانی مقایسه می کنم که چند روز پیش....(سانسور توسط سردبیر.)

به میدان هه لو می رسم.بجز ماشین نیروی انتظامی که درست زیر تابلوی توقف ممنوع پارک نموده است کس دیگری در خیابان نیست،یادم هست که اینجا همیشه پاتوق لیسانس های بیکارتر از خودمان(یا بیکارهای لیسانس تر از خودمان)بود. مامورها به شدت حوصله شان سر رفته است و هر سی ثانیه یکبار به صورت دسته جمعی خمیازه می کشند.

سرم درد می کند،مسکن از نان شب هم واجب تر است،وارد یکی از داروخانه های دور میدان می شوم،معلم کلاس سوممان آنجاست،او هم اتفاقاً برای خرید مسکن آمده است،این روزها تقاضا برای خرید مسکن بد جوری بالا رفته است،با او سلام علیک می کنم دست راستش آتل بندی شده و پای چپش می لنگد،حس فضولی ام گل می کند و از او علت را می پرسم،جواب می دهد:" داشتم ورقه تصحیح می کردم که یکباره دستم روی کاغذ سر خورده و کتفم در رفت،در این موقع پایم هم پیچ خورده و الان کمی درد می کند." ایشان به هیچ عنوان در تحصن چند روز پیش معلمان حضور نداشته اند.

از داروخانه که بیرون می آیم،کنار جوب چند تا معتاد را می بینم که کنار هم نشسته اند،آقایان کاملاً در فضا تشریف دارند،یکی از موتور جت صحبت می کند و دیگری از انقلاب روسیه و خلاصه هیچ چیز به هیچ چیز ربطی ندارد،نمی دانم پرسه زدن یک جوان با آستین کوتاه برای جامعه بیشتر ضرر دارد یا وجود این افراد.

وارد پاساژ کوثر می شوم،مغازه داران در اینجا ابتکار عمل به خرج داده اند و برای اینکه حوصله شان سر نرود،در یک گوشه از حوض داخل پاساژ نشسته اند و به نوبت یکی از ترانه های عزیز ویسی را می خوانند،چند نفر هم همزمان حرکات موزون اجرا می کنند، در این لحظه چند مرد و چند زن ناگهان وارد پاساژ می شوند،مغازه دارها به سرعت متفرق می شوند.طرح برخورد با بدحجابی آنقدر جدی است که حتی اشیاء را نیز در برگرفته است،ماموران عزیز برای برخورد با مانکن های بی حجاب مانتوفروشی داخل پاساژ آمده اند،آنها نمی خواهند مانکنها سر به تنشان باشد (اشاره به بخش نامه ای که مغازه دارها را موظف به استفاده از مانکنهای بدون سر می کند)

جر و بحث بین مغازه دار و ماموران ادامه دارد،من هم با ماموران موافقم،فکرش را بکنید اگر مثلاً مانکن ها از ابتدا سر نداشتند،صادق هدایت عاشق یکی از آنها نمی شد و بوف کور را نمی نوشت که بعدها باعث خودکشی وی شود.

از پاساژ که بیرون می آیم خانمی چادری صدایم می زند،ابتدا از ترس اینکه نکند مامور نیروی انتظامی بوده و به لباسهایم گیر بدهد موهایم سیخ می شود،نزدیک تر که می شوم از تعجب شاخ در می آورم،خانم مزبور دختر همسایه مان است که تا دیروز شلوار خواهر کوچک اش را می پوشید. به کی و به کی قسمم می دهد که درد دلهایش را به زبان شهربان نقل کنم. به خاطر استعداد بسیار بالایی که خانمها در سخنوری دارند مجبور به خلاصه سازی گفته های ایشان می شوم،قسمت زیر یک شصتم گفته های ایشان است: بعد از چند روز مذاکره و خواهش و تمنا،با کسب اجازه از خانواده و جلب رضایت اذهان عمومی ( اعم از کله پز محله،بقال سر کوچه،نانوایی کاحه مه صاله و ...)

می توانید برای چند دقیقه بیرون بروید،لباسهایی را که با نظارت افراد مذکور خریده اید برای احتیاط بیشتر دوباره به آنها نشان می دهد و نهایتاً هفت خوان را طی کرده از خانه بیرون می آیید،قدم زنان به راه می افتید از هوای آزاد لذت می برید و با خود فکر می کنید چقدر خوب می شد که می توانستید هر روز بیرون بیایید،مدت درازی طول نمی کشد که از آرزوی خود پشیمان می شوید،خانمهای مامور شما را به سمت ماشین هدایت می کنند،جیغ و داد بی فایده است،شما هم پرونده دار شدید.

هنوز سر درد دارم و از روده درازی دختر همسایه سرم سوت می کشد که سیامک بچه محل مان را می بینم،نمی دانم چرا همه انتظار دارند درددلهایشان را در سایت منعکس کنیم. به جان کسی که دوستش دارم(شفاف سازی: منظور پدر و مادر و برادر و خواهر و حداکثر اقوام درجه ٢ است) قسمم می دهد که گفته هایش را نقل کنم:

بعد از چند ساعت ور رفتن با موهایتان،لباسهایی را که تازه (البه به صورت اقساط بلند مدت) خریده اید به تن می کنید و به خیابان می آیید،کله تان از غرور جوانی پر است،احساس خوشبختی می کنید و خاطرتان در آرامش است( لابد از آینده درخشانی که پیش رو دارید) به مکان مورد علاقه تان که به احتمال قوی میدان هه لو است می رسید،درست در جایی که توقف شما ممنوع است چند مامور ایستاده اند،بیشتر که دقت می کنید متوجه می شوید که چشم هایشان به شما خیره شده است،نزدیکتر که می شوید،بیا اینجا بچه .... این چه طرزه لباس پوشیدنه ( مامور مورد نظر با لهجه ی کلهری شما را مورد عنایت قرار می دهد).

دیگر سرم درد نمی کند،عجب چیزی است این استامینوفن کدیین،نمی دانم اگر نبود این روزها مردم با این همه درد چه کار می کردند.

آرشیو  شهربان را ببینید