اختصاصی شار نیوز

شهربان

تاریخ :18/خرداد/ 86

شماره مطلب:shahr018

 

بازجويي از سارق شارنيوز

هميشه رسم بر اين بوده كه ما فضولي ديگران را بكنيم اما اين بار يكي پيدا شد كه از ما كنجكاوتر است.

صبح روز پنج شنبه 17 خرداد ماه 1386 از دستبرد به دفتر سايت باخبر شديم. شخص مذبور با از كار انداختن سيستمهاي امنيتي به دفتر وارد شده و بعد از به هم ريختن وسايل و كشيدن چند عدد سيگار با سرقت وسايلي همچون ليوان يكبارمصرف و چند بار مصرف محل حادثه را ترك نموده. سيستم امنيتي پيشرفته شارنيوز

نكته جالب قضيه اين بود چند ساعت بعد از وقوع حادثه،مظنون با پاي خودش به دفتر سايت آمد. مطلب زير،بازجويي اعضاي تحريريه از مظنون مورد نظر است:

مكان: دفتر شارنيوز

زمان:صبح پنج شنبه

بازجويان: سردبير-شهربان- شهرناز-آقاي انگشتي-آقاي عدسي(عكاس)-آقاي مخ-آقاي چنار-

دما:25 درجه   رطوبت: نداريم

( همه ي اعضا دورتا دور شخص مظنون نشسته اند.)

سردبير: با سلام. جلسه را آغاز مي كنيم. دستور جلسه بازجويي از مظنون و پي بردن به نيت شوم از اين كار پليد مي باشد.

شهرناز(با عصبانيت):سلام خوبيد شما؟

مظنون:(تعجب مي كند)

سردبير: شما وابسته به كدام دسته از دشمنان شارنيوز هستيد؟

مظنون: كدام شارنيوز؟

شهرناز (با عصبانيت بيشتر):همين شارنيوز ما ديگه.

مظنون: به خدا من آقاي شارنيوز را نديده ام.

شهرناز: ببين عزيز. شارنيوز يك سايت اينترنتيه كه سعي داره ......

آقاي انگشتي: صبر كن اينجوري توضيح مي دن:

ما اينجا يك سري از جوانان را دور هم جمع كرده ايم وهمه با هم ....

آقاي مخ (با پوزخند): اين دزد نيست.خودشو جاي دزد مي زنه.بيخودي براش توضيح ندين

شهربان(روبه دزد):سيگار؟شما فمينيستيد؟

مظنون: گيج مي شود.

سردبير:هدف شما از اين كار چي بود؟

عدسي(دوربينش را روبه مظنون مي گيرد): سرتان را كمي بالا بگيريد(از موهاي داخل بيني مظنون عكس مي گيرد.)

آقاي چنار(در حال تايپ كردن رو به جمع):تهديد رو با كدوم "ت" مي نويسند؟

شهربان:هرچي "ت" تايپ كردي چارتا دسته وشيش تا دندانه براش بذار،تاثيرگذاريش بيشتر مي شه.

شهرناز:ولي خيلي گناه داره؟

شهربان:كي؟ دزده؟

شهرناز:نه شهردار سابق رو مي گم.

آقاي مخ:چه ربطي داره؟ما كه براي شوراي شهر كانديد نشده بوديم.

سردبير:بحث رو منحرف نكنيد. قبل از حرف زدن اجازه بگيريد.

(ناگهان كسي داخل مي شود. چند تا صندلي بر مي دارد و مي رود.)

آقاي انگشتي:ببخشيد شما؟صندليها را كجا مي بريد؟

مرد صندلي به دوش:من رئيس كل NGOهاي شهر هستم، اينام همه مال منه. در ضمن من يك دكتر هستم.(از دفتر بيرون مي رود)

عدسي:بمب رو كجاي دفتر جاسازي كرده اي؟مي خوام ازش عكس بگيرم.

مظنون:كدوم بمب؟كدوم دفتر؟

آقاي چنار رو به آقاي مخ: مي ري چاي بياري؟

آقاي مخ:نميشه.بنزين نداريم.

شهربان: خوب باز هم از همان سوخت حيواني كه از سفر به روستاي اجدادي سردبير همراه خودمان آورديم استفاده كنيد.

(آقاي دكتر رئيس كل NGOهاي شهر وارد مي شود. بقيه ي صندليها را هم مي برد. همه روي زمين مي نشينند)

شهرناز:يه بويي مياد. نه؟

آقاي چنار:كي؟اقاي دكتر؟

شهرناز:نه.آقا دزده بوي بلال مي ده.

آقاي سردبير: هدف شما از اشاعه ي بوي بلال در دفتر شارنيوزچيست؟

مظنون:توره خدا ولم كنيد. من آن طرف خيابان بلال مي فروشم.

آقاي انگشتي(رو به عدسي): از بلال ها هم چند عكس بگيريم بد نيست.

سردبير:پس اينجا چه كار مي كني؟

آقاي مخ: من با تلفن دفتر بلال سفارش دادم

انگشتي: اما سن و سالش براي آلبوم شهر هم بد نيست

عدسي(رو به مظنون):لطفاً دراز بكشيد

شهرناز(رو به مظنون): با منم عكس مي گيري؟

شهربان: خوب شد دزد در كار نبود. ان شاءالله كار،كار گربه بوده.

سردبير: ضمن عذرخواهي ختم جلسه اعلام مي شود.

آرشیو  شهربان را ببینید